انسانیت برباد رفته
چشمان خیس خداوند ////سنت شکن
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


معرفی:سلام به دوستان.اسم من محمد امین و 18سالمه،ساکن یکی از شهرهای اصفهان و دانشجوی رشته ی حقوق هستم.ادمی کاملا واقع بین(حداقل سعی که میتونم بکنم)رک و مغرور هستم عاشق پاییز و زمستان وشب وباران و برف.با ارزوی موفقیت برای تمام هموطنان
هدف از ایجاد این وب:
این جا مکانی برای مرهم گذاشتن بر زخمهایی که هرروز دراثر زندگی با این مردم رو قلبم مینشینه. جایی که مجبور نیستم زشتی های ادما رو ببینم،جایی که مجبور نیستم همش برای توجیه کردن کارای زشت ادما پیش وجدانم دلیل بسازم،
جایی که مجبور نیستم در لفافه حرف بزنم





معرفی yas_92:سلام دوستان

من یاس 92 دانشجوی رشته ی پزشكی نویسنده ی جدید این وبلاگ هستم.

امیدوارم بتونم با كمك دوستم در ارائه ی هر چه بهتر این وب كمك كنم!برای همه ی شما آرزوی موفقیت میكنم...

مدیر وبلاگ : محمد ....

در حیرتم از مرام این مردم پست

          این طایفه ی زنده کش مرده پرست


                                                       تا هست به ذلت بکشندش به جفا

                                                                   تا رفت به عزت ببرندش سر دست



خسته شدم از بس دنبال انسانیت گشتم

خسته شدم از بس دیدم ادما به خاطر 10هزارتومن رفیق صمیمیشون میفروشن،خسته شدم از بس دیدم ادما به جز پول و قدرت هیچ هدف دیگه ای ندارن.در این روزگار که ادمفروشی شده افتخار،ضعیفکشی شده زرنگی،چاپلوسی و تملق شده اینده نگری چگونه میتوان زیست؟تاکی به امید فردای روشن روزها رو تحمل بکنیم؟
تا کی باید گریه ی فرشته ها رو دید وبی تفاوت از کنارشون گذشت؟
تا کی باید غرورمان و مردم برای ما تصمیم بگیرن؟
بعضی وقتا از ادم بودن خجالت میکشم...
وقتش نشده که همه نگرشمون به زندگی وادماش عوض کنیم؟چندتا دل دیگه رو باید بشکونیم تا به خودمون بیایم؟
یک لحظه سکوت.....
سکوتی با تفکر......
الان وقت تصمیم است از چیزی نترسیم و به زندگی زیبا نگاه کنیم و مشکلاتش چکش مسگر ببینیم که داره به ما صبوری،استقامت و ارزش هدیه میکند.



اینم نظر من در مورد عشق
به نظر من عشق وجود مقدسیه و نهایت شاهکار خداست.اگه ادما عشق خراب نمیکردن الان مجبور نبودم بگم عشق تو حیوانات،گیاهان وعده ی بسیار کمی از ادما زیباست.این نظر شخصیه منه عشق قبل از ازدواج وجود نداره میشه اسمش گذاشت عطش یا دوست داشتن شدید اما لازمه ی عشق فداکاری،ندیدن،نشنیدن،و احساس مطلق است که الان دیگه ادمی با این قدرت پیدا نمیشه،به نظر من عشق با عقل در تعارضه.
الان اسم هوس شده عشق،و اسم شهوتران شده عاشق،و ادمای دروغگو شدن معشوق ادمهایی که همیشه خودشون پشت نقابی رو چهشون پنهان میکنند و هر سری  برای یک نفر معشوقند
الان دیگه عاشقی حماقته

اینطور نیست؟؟؟؟






بجه ها به نظر شما واقعا انسانیت چیه؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
          
شنبه 23 مهر 1390
 به نظر شما دختران تو عرف و دین ما زندانی نیستند؟
و دختری،زندان نیست؟



لطفا پاسخ ها با دلایل منطقی همراه باشه




نوع مطلب :
برچسب ها :
          
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391

سلام

 

به نظر شما مقام كوروش كبیر بالاتره یا امام علی(ع) ؟؟؟؟؟؟

 

 

 

لطفا پاسخ ها با دلایل منطقی همراه باشه





نوع مطلب :
برچسب ها :
          
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391
چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر ». رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه ». رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم». گفتند:« باید متاهل باشی تا به توکار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!




نوع مطلب :
برچسب ها :
          
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391
سه شنبه شب چلسی مقابل بارسا با این روش پیروز شد در مجموع















نوع مطلب :
برچسب ها :
          
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391
ای آزادی
اگر روزی به سرزمین من رسیدی
در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه
با لهجه ای غریب و فرهنگی عرب و چشمهایی سرد و ترسناک نیا                   (استغفرالله)
برای مان از مرگ نگو
به گورستان نرو
گورستان پایان است
نباید آغاز باشد .
این بار توی دهان هیچ کس نزن
وعده ی تو خالی نده
نفت را بر سر سفره ها نیار
نان مان را بر سر سفره هایمان باقی بگذار .
از آب و برق مجانی نگو از تلاش انسانی بگو
از سازندگی و آبادانی بگو
از تعهد کور نگو
از تخصص و دانش و شور بگو .
آی آزادی !
اگر روزی به سرزمین من رسیدی
با شادی بیا
با چادر سیاه و تحجر و ریش نیا
با آواز و موسیقی و رنگ بیا
با تفنگهای بزرگ در دست کودکان کوچک نیا
با گل و بوسه و کتاب بیا
از تقوا و جنگ و شهادت نگو
از انسانیت و صلح و شهامت بگو .
برایمان از زندگی بگو
از پنجره های باز بگو
دلهای ما را با نسیم آشتی بده
با دوستی و عشق آشنایمان کن
به ما شان انسان بودن را بیاموز
به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم
چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت
به ما شان انسان بودن را بیاموز .
آی آزادی ...
اگر به سر زمین من رسیدی
بر قلبهای عاشق ما قدم بگذار
مهرت را در دلهای ما بیفکن تا آزادگی در درون ما بجوشد
و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم
با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیز تری
بدانیم که آزادی یک نعمت نیست
یک مسئولیت است .
به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است
ما را با خودت آشنا کن ما از تو چیز زیادی نمی دانیم
ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم
ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم
ای نادیده ترین !
اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم .
هان آی آزادی
اگر به سرزمین ما آمدی با آگاهی بیا
تا بر دروازه های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم
تا در حافظه ی کند تاریخ نگذاریم که تو را از ما بدزدند
تا تو را با بی بند و باری و هیچ بدل دیگری اشتباه نگیریم
آخر می دانی
بهای قدمهای تو بر این خاک
خون های خوب ترین فرزندان این سرزمین بوده است
بهای تو سنگین ترین بهای دنیاست
پس این بار با آگاهی بیا با آگاهی با آگاهی



متن دکلمه ی ازادی از استاد داریوش

من با همش موافق نیستم اما چون دیدم ارزش خوندن داره گذاشتم
و وظیفم بود که همونطور که هست بزارمش.



فوقش  میندازنمون تو گونی و میریم چند روز پیش برادران وظیفه شناس .......
گفتنی ها رو باید گفت




نوع مطلب :
برچسب ها :
          
جمعه 1 اردیبهشت 1391
نه 


نه 


نه 


من ازآن ایرانی که تو میگویی نیستم
من از ان ایرانی که تو به جهانیان نشان دادی نیستم
نه من هرگز جلوی کسی زانو نمیزنم
نه من هویتم را به الکل و ترانه نمیفروشم 
من ایرانم رو،خون جوونهای کشورم رو به پای یک خواننده نمیریزم


من از ان ایرانی هستم که هیچگاه مستعمره  نبود
من از ان ایرانی هستم که زمانی که اروپاییان حمام رفتن رو گناه میدونستن  به دنبال کشیدن فاضلاب شهری بودن
من از ان ایرانی هستم که زنانش همچون شیران غرنده جلوی یک سپاه می ایستادن
من از ان ایرانی هستم که کوروش،داریوش،امیر کبیر،وشریعتی و.... در ان نفس کشیدن
من از ان ایرانی هستم که مردمش همواره با غرور و محکم زیسته اند




ایران تو را نمیشناسم
نمیخواهم که بشناسم
ایران تو فقط حروفیست در شناسنامه ات



توضیح:



در کنسرت انریکه ایگلسیاس خواننده مطرح اسپانیایی در تورونتو کانادا، متاسفانه یک دختر ایرانی رفتارهای عجیب و غریبی از خود بروز داده است! وی که لباس نامناسبی برای یک کنسرت بر تن دارد پس از خواهش زیاد و موافقت انریکه بر روی سن میرود. به محض قدم گذاشتن بر روی سن شاهد هستیم که لباس وی دچار مشکل میشود تا جاییکه انریکه چندین بار به او کمک میکند تا مشکل برطرف شود! بعد از آن انریکه به او میگوید که اهل کجاست؟ او با صدای بلند میگوید ایران! در این لحظه وی که شدیدا احساساتی و از خود بیخود شده به نظر میرسد، به یکباره خود را به پای انریکه بر روی زمین می اندازد! هرچقدر انریکه به او اصرار میکند که بس است بلند شود فایده ندارد! در نهایت انریکه به او میگوید: “بلند شو! اینجا ایران نیست، تو در کانادا هستی!” و او را از زمین بلند میکند، تا اینکه در پایان هر دو بر روی محل مخصوص قرار گرفته و به پایین سن منتقل میشوند!



لینک دانلود:برای دانلود اینجا کلیک کنید

کیفیت:پایین
حجم:7 مگ
پسورد:www.farsimode.com






لینک کلیپ با کبفیت بالا:
http://hotfile.com/dl/131439145/156a4c1/Enrique_Iglesias_-_YouTube.rar.html

حجم:15 مگ






نوع مطلب :
برچسب ها :
          
سه شنبه 29 فروردین 1391



سلام



تو وسایلم یه تحقیق در مورد حمورابی و اولین قانون هایی که وضع کرده بود پیدا کردم
خیلی از تاریخ دان ها معتقدن که کوروش کبیر از این قوانین مطلع بوده ومنشورش رو از همین قوانین حمورابی الگو برداری کرده
خب ابتدا یکم در مورد حمورابی توضیح بدم
حمورابی  اولین پادشاهی بود که توانست با اتحاد قبایل پراکنده موجود در سرزمین بابل یک قدرت نیرومند بسازه

حالا در مورد یکی از اولین قوانین بشری جهان که توسط حمورابی وضع شده صحبت میکنم

قانون حمورابی بر سنگی که از جنس بازالت است و ارتفاع ان به 45 متر میرسه نوشته شده و منقش به تصویر مردی است که در حال پرستش رب النوع میباشد.

این کتیبه مشتمل بر 282 ماده و یک مقدمه است.در قسمت مقدمه هدف و مقصود حمورابی از وضع قانون امده که اینطور میگوید:هدف من این است که عدالت بر سرتاسر زمین غالب شود و فساد از بین برود و چنان باشد که نیرومند نتواند به ناتوان ستم کند و این قانون همچون خورشید بر بالای سر سیاه سران مردم براید وزمین را دوباره روشن کند.

لازم به ذکر است که تا زمان حمورابی اکثر کاهنان معابد قاضی هم بودند اما با پادشاهی حمورابی بیشتر دولت او تشکیل جلسه ی دادگستری میداد و همه ی مردم جه بابلی چه غیر بابلی با هم برابر بودند.

نمونه هایی از مواد قانون حمورابی رو ذکر میکنم:
باید بگم که تو این قانون اصل و روح قوانین بر قصاص استوار بود که به وضوح میتوان این رو حس کرد.

1-هرگاه خانه ای فرومیریخت و مالک خانه کشته میشد معمار یا سازنده ی ان خانه محکوم به مرگ میشد.
اگر در نتیجه ی این تخریب پسر یا دختر یا همسر صاحبخانه از بین میرفتن همان عضو از خانواده ی معمار اعدام میشد.
که رفته رفته اعدام جایش رو به پرداخت دیه داد

2-اگر کسی از طبقه ی اشراف مرتکب جرمی شود مجازاتش بسیار شدیدتر از همان جرم در بین مردم عادی بود.

3-احترام بزرگان و اشراف جامعه بر همه لازم بود به طوری که دعوا و درگیری با فرد عادی 10 شکل(واحد پولی در زمان حمورابی)و با شخص صاحب نام 7 برابر این مقدار جریمه داشت.


4-اگر کسی پدرش را میزد دستش را قطع میکردن.


5-مجازات این کارها فقط اعدام بود:
تجاوز،بچه ربایی؛راهزنی،دزدی با شکستن در خانه،پناه دادن به بند گریخته(مجرم فراری)،داخل شدن زنه کاهنه ای به میکده،پشت کردن به دشمن در میدان جنگ،سوء استفاده از مقام اداری

6-دستمزد جراح،خشتزن،خیاط،سنگ فروش،نجار و چوپان از قبل مشخص شده بود.


8-حقوق زنان در بیشتر موارد با مردان برابر بود 
فقط حق ازدواج کردن با یک زن وجود داشت
کنیز به محض جاری شدن عقدنامه ازاد میشد.


 9-هرگاه زنی به شوهرش میگفت تو دیگر همسر من نیستی ماموران حکومتی موظف بودن زن را طناب پیچ کرده و در فرات بیندازند
اما مرد فقط ملزم به پرداخت 10 شکل میشد.
10-سزای تهمت  مرگ بود در صورتی که نتواند اثبات کند.


11-اگر کسی در حین دزدی دستگیر میشد اعدامش میکردن،اما اگر ماموران حکومتی نتوانستند دزد رو پیدا کنند فردی که از او دزدی شده بود باید در محضر خدا عین اموال مسروقه اش را تک تک نام ببرد و مسئول همان شهر باید جبران خسارت بکند،و مثل اموال مالباخته را به او بدهد.
اما نقص بسیار بزرگ این قانون نبودن امکان شکایت از دولت بود.
لازم به ذکر است که قانون حمورابی هم شباهت بسیار زیادی به قوانین یکی از پادشاهان سومر که درحدود 200 سال قبل از حمورابی میزیسته داشته.




نوع مطلب :
برچسب ها :
          
جمعه 25 فروردین 1391
سلام
 



اول اینکه بابت غیبتم پوزش میطلبم
دوم :
باید بگم اسباب کشی هرچقدر هم سخت باشه یه چیز خوب داره که من از بچگی بخاطر همین دلیل ازش خوشم میومد
اونم اینه که ادم هرچی گم کرده پیدا میکنه
منم کلی چیز که گم کرده بودم به طرز معجزه اسا و کاملا غیر منتظره پیدا کردم
اخه ما پسرا اصولا خیلی خیلی با نظم و مرتب هستیم 
میون این پیدا شده ها این شعر خیلی برام جالب بود

صبح به صبح درپی مکر و فریب                     شب همه شب گریه و امن یجیب
دل خوش از انیم که به حج میرویم                               غافل از انیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم                                او که همین جاست کجا میرویم؟
حج به خدا جز به دل پاک نیست                             شستن غم ز دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سرو و ریش نیست               هرکه علی گفت که درویش نیست




بقیش مفقود شده اخرین بیتشم اینه  



اگر از سرزنش خلق نمیترسیدیم                                از در مدرسه تا میکده میرقصیدیم




نوع مطلب :
برچسب ها :
          
دوشنبه 21 فروردین 1391

یازدهم فروردین تو یه شب کاملا بارونی خیلی خوشحال بودیم؛چون شب تولد خواهرم بود.پیش خودم میگفتم من چقد خوشبختم!زندگی کردن واقعا خیلی خوبه.خلاصه تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون و یخورده حال و هوا عوض کنیم.

بارون خیلی قشنگی بود؛من بودم و دوتا خواهرم وشوهرخواهرم. یهو نفهمیدم چی شد؟ یه موتوری لیز خورد جلومون  ما خواستیم به اون نخوریم محکم خوردیم به تیر برق!!! البته من هیچکدومو یادم نمیاد همشو برام تعریف کردن.وقتی چشم باز کردم دیدم رو تخت بیمارستان افتادم!اصلا نمیدونستم چرا اینجام؟!؟ فقط خواهرمو دیدم که با صورت زخمی وسر شکسته روبه روم وایساده.همش بهش میگفتم چرا من اینجام؟؟چی شد که اینجوری شد؟؟؟چطور اون همه خوشی یهو به بیمارستان کشیده شد؟؟همیشه فقط در حد شعار میدونستم که آدم از یه دقیقه بعد خودش هم خبر نداره ولی اون شب قلبا بهش پی بردم.

هر کس ماشینو میبینه اشک تو چشماش جمع و میگه فقط معجزه ی خداست که شما زنده این!

1نفر اومده بود که ماشینو بررسی کنه گفت من تا با چشمای خودم نفر جلویی(خواهرم)رو نبینم باور نمیکنم که زندست!من میگم خدا خواهرم رو یه باردیگه تو شب تولدش به دنیا آورد...  اینو که میگم یاد چند آیه از سوره مبارکه واقعه میافتم که مو رو تن آدمو راست میکنه:

به نام خدا؛چگونه خواهد بودهنگامیکه جانشان به گلو رسد و شما وقت مرگ بر بالین آن مرده حاضرید و می نگرید.ما به او از شما نزدیکتریم اما شما معرفت وبصیرت ندارید!اگر کار به دست شما و طبیعت است وشما را آفریننده ای نیست؛پس روح را دوباره به بدن مرده بازگردانید اگر راست میگویید!!!

خدایا فقط خودت و عظمت وبزرگی خودت...

ناگفته نمونه اون شب حین تصادف ما یه نفر ماشینشو تو اون بارون به شوهر خواهرم داده تا مارو هر چه سریعتر به بیمارستان برسونه چون معلوم نبود تا اورژانس بیاد چه بلایی سر ما اومده. پس هنوز هستند آدمهایی که انسانیت توی وجودشون بیدار باشه. توی سرما  زیر بارون  ساعت 12شب  با یه ماشین داغون تا صبح!

با ضربه ای که به سر من وارد شده بود مشکوک به ضربه مغزی بودم.توی بیمارستان وقتی بهوش اومدم هیچی یادم نبود .اینقد اراجیف میگفتم که همه ترسیده بودن و میگفتن آخی که دخترو گنا شد!(به شیرازی یعنی دختره دیوونه شد)ساق پای چپم شده مزرعه بادمجون؛دندونام رفته تو لبم به سختی میتونم حتی آب بخورم؛دست و دماغمم سرویس شده!ولی خدارو شکر که زنده ام و میتونم نفس بکشم.

بازم میگم بیشترین چیزی که منو تحت تاثیر قرار داد اینه که هیچکس نمیدونه 1لحظه بعد چه اتفاقی قراره واسش بیفته  پس هیچوقت به خودمون و زندگی خودمون مغرور نشیم!

تجربه آموزگاری ست بی رحم؛ابتدا امتحان میگیرد و سپس درس میدهد...

خدایا فقط خودت به همه کس و همه چیز احاطه داری  میدونم اون بنده رو هم خودت سر راه ما قرار دادی .هرچقد ازت تشکر کنم بازم کمه. فقط میتونم بگم:

خیلی دوست دارم ؛خیلی...





نوع مطلب :
برچسب ها :
          
سه شنبه 15 فروردین 1391
سلام



هرچی خواستم یه مطلب در مورد سال نو بنویسم نشد
حرفم نمیومد
گفتنی ها رو همه میگن
همه ی تفکراتم به این یه جمله میرسه



کاش امسالمان با سال قبل فرق کنه
کاش بهتر شویم
 که در غیر اینصورت باختیم




نوع مطلب :
برچسب ها :
          
یکشنبه 28 اسفند 1390
جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند. 
رئیس این گروه تحقیق و ترمیم حسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود، او بر خلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند، در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود. 

تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد بقایای نمکی که پس از ساعت ها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده اند. اما مسئله غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد، باقی مانده در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است 

 

حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد وقتی دید نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است و از خود سئوال می کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸ میلادی و تقریبا در حدود ۲۰۰ سال قبل کشف شده است،در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟! 

لذا بعد از اتمام کار به کشورهای اسلامی سفر کرد و به تحقیق پرداخت تا بالاخرة آیه ۹۲ سوره یونس را برایش خواندند.به این صورت بود که به دین مبین اسلام مشرف شد. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
          
دوشنبه 22 اسفند 1390
دوستان این مطلب فقط برای خندان شماست و من به هیچ وجه قصد توهین به جناب فرهادی رو ندارم
پس متعصبانه برداشت نکنید




اصغر عزیزم،

اکنون که این نامه را برای تو می نویسم نیمه های شب است و من همچنان گرمی دستان تو را در دستانم احساس می کنم زیرا حُرم دستان توئه که منو داغون کرده… ناز چشمای تو هم خونه مو ویرون کرده…اصغرم، وقتی شنیدم که به خاطر دست دادن با من علیه تو هجمه شده است خیلی تعجب کردم زیرا تو در این زمینه سابقه زیادی داری و هر کسی این کارها را علیه تو می کند حتما با من مشکل شخصی دارد وگرنه چرا قبلا به هر زنی دست میدادی به تو گیر نمیدادند؟ من از همینجا به تمام منتقدین فارسی زبان دنیا از جمله ایران، افغانستان، تاجیکستان و به خصوص مردم اکراین اعلام می کنم زرشششششک! بنده خیلی وقت است که به همه سینما گران دنیا محرم شده ام. اصغر عزیز، جانِ آبجی ناراحت نشو ولی تو اینقدر دست مرا محکم جیق دادی که تا نیم ساعت دستم ولنگ و ولنگ می کرد و وقتی برادپیت متوجه شد دستم درد می کند ناراحت شد و گفت بی غیرتی هم حدی دارد، آدم توی پارتی هم دست ناموس مردم را اینطوری فشار
نمیدهد!

اصغری،

من زیاد به حرفهای او محل نمیگذارم ولی هرچی هم که باشد او مرد من است و از اینکه خیلی آدم غیرتی است خوشم میآید زیرا او اصلا دوست ندارد دست یک مرد غریبه ایرانی را در دستان زنش ببیند. برای همین دیگر به من اجازه نمیدهد فیلم های شما را نگاه کنم و در جشنواره هایی که شما هستید حضور یابم زیرا قبلا هم یک همایشی توی فرانسه بود یا کن بود یا اطراف سولقان خودتان بود دقیقا نمیدانم کدام گوری بود این آقای مخملباف خیلی به من نگاه های زننده ای داشت و فکر کنم منظور بد داشت که یکهو دیدم برادپیت که هنوز نیم لیتر نفت تَهَش مانده بود غیرتی شد و شَتَرَق یکی خواباند زیر گوشش.. ولی من به او توضیح دادم که تو مثل مخملباف نیستی که به همه زنهای اطرافش منظور بد دارد و این سری خیلی گند وحشتناکی هم بالا آورد. حالا شما بیا و مردانگی کن و از این به بعد هر وقت مرا دیدی یواشکی چشمک بزن من هم برای تو بشکن میزنم و دوتایی کیف میکنیم!

اصغرجان،


دیگر مزاحم وقت عزیزت نمیشوم فقط از طرف من به این سینما گرهای خودتان بگو یک خورده رعایت کنند چون اخیراً خیلی فیلمهای شما مبتذل شده و ما در خانه وقتی بچه ها بیدار هستند اصلا نمیتوانیم فیلمهای سینمای ایران را نگاه کنیم چون خیلی بدآموزی دارد و هرکی به هرکی شده است.. البته من برای بازیگران شما احترام خاصی قایل هستم و شما خیلی هنرمندان با برکتی دارید مثلا یادم میآید مدتی که توی سومالی بودیم خیلی از مردم وقتی بازیگر زن شما که آمده بود آنجا را تماشا می کردند گرسنگی از یادشان می رفت و این خیلی برای مردم قحطی زده آنجا با برکت بود.

اصغرم،

این نامه را وقتی در هواپیما بودم برای تو نوشتم و الان آن را به همراه یک شعر به تو تقدیم میکنم امیدوارم که خوشت بیاید.

الا اصغر که چشم شور داری

از این فیلم ساختنت منظور داری

بکن اون چشمای نازت رو درویش

اگر که فکرای ناجور داری

دوستدار تو آنجلیا جولی




نوع مطلب :
برچسب ها :
          
یکشنبه 21 اسفند 1390
سلام




کودکی 5 ساله روی تخت بیمارستانه بخاطر بیماریه قلبی

از اون درد بدتر

اشکهای پدرشه که نمیتونه مخارج  عمل رو تامین کنه

و چه لحظه ای که یه مرد گریه کنه

چه لحظه ای زمانی که یه مرد شرمنده ی خانوادش بشه 

وحاصل زندگیش روی تخت جلوی چشماش پر پر بزنه




من کاملا درکش میکنم



دوستان دعا کنید برای من نه چون اعتقادی به التماس دعا گفتن ندارم


برای اون طفل معصوم که تازه یاد گرفته بند کفشاش رو خودش ببنده

التماستون میکنم برای اون دعا کنید




ازتون کمک مالی هم نمیخوام چون اگه خودم هم بودم اعتماد نمیکردم
اما



الاعمال بالنیات






نوع مطلب :
برچسب ها :
          
یکشنبه 14 اسفند 1390
زنده باد گلشیفته




چرا؟
بفرمایید ادامه مطلب...




به دلیل پی بردن به اشتباهم این پست حذف گردید



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
          
دوشنبه 8 اسفند 1390
سلام



امروز یه اتفاق افتاده که هم من رو ناراحت میکنه هم باعث میشه از انسان بودنم بیشتر خجالت بکشم
ویک بار دیگه بهم ثابت شد بعضی انسانها از حیوانات هم حیوان ترن

چند روز پیش تو یه سایت بود فکر کنم یه مقاله ای میخوندم درمورد اینکه حیوانات وقتی یکی از بستگانشون رو به موت میشه غمگین میشن
اینکه میگم غمگین میشن نه اینکه بشینن گریه کنن
ساکت میشن
ورجه وورجه نمیکنن
غذا زیاد نمیخورن
بیشتر فقط میشینن یه گوشه و اونکه داره میمیره رو نگاه میکنن
یا اونا که نزدیکترن میرن کنارش و نوازشش میکنن 
و....
این مطلب تو ذهن من بود تا اینکه امروز دیدم یکی از ماهیا که از عید پارسال تا الان زنده موندن داره میمیره
گفتم بزار ببینم اون مقاله واقعا درست بوده  


رفتم سراغشون
قبلا تا دستم رو نزدیکه اب میبردم هر 3 تاشون با سرعت میومدن رو سطح اب 
اخه اینطوری بهشون غذا میدادم عادت کرده بودن
اما اینسری که دستم رو بردم اصلا براشون مهم نبود اصلا انگار نه انگار
کاملا بی تفاوت
دیدم یکیشون رفته کنار اون که داره میمیره وسرخودش رو برده نزدیک سر اون
تکون نمیخوره و فقط نگاه میکنه



کاملا میشد غم رو احساس کرد
واقعا دلم سوخت

اصلا حتی غذا هم نمیخوردن
با اینکه 3روز بود غذا نداده بودم بهشون


دقت کنید میبیند تیکه نون رو


جالبترش این بود که اون یکی اومد و سرش رو برد نزدیکه سره این ماهیه که خودش داشت همدردی میکرد

شاید داشته دلداریش میداده کاری که ماها خوب بلد نیستیم
یا با سرزنش اشتباهش میگیریم












حیوانات اینطوری با همنوع خود رفتار میکنن
انسانها منتظرن یکی ضعیف بشه هرجور میتونن تیغش بکشن
اذیتش کنن
نابودش کنن
فقط به خاطر خودشون
الان خیلیا چشماشون رو خوب باز کردن و متظر فرصتن
چاقورو تیز کردن و دنبال ضعیفان جامعه میگردن که هرطور میتونن گوشتشون رو ببرن





اینه دلیل خجالت من








نوشته شده توسط:محمد




نوع مطلب :
برچسب ها :
          
یکشنبه 23 بهمن 1390


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
.

ابزار وبلاگ