|
انسانیت برباد رفته
چشمان خیس خداوند //////////// مطالب+18
در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه ی زنده کش مرده پرست تا هست به ذلت بکشندش به جفا تا رفت به عزت ببرندش سر دست خسته شدم از بس دنبال انسانیت گشتم خسته شدم از بس دیدم ادما به خاطر 10هزارتومن رفیق صمیمیشون میفروشن،خسته شدم از بس دیدم ادما به جز پول و قدرت هیچ هدف دیگه ای ندارن.در این روزگار که ادمفروشی شده افتخار،ضعیفکشی شده زرنگی،چاپلوسی و تملق شده اینده نگری چگونه میتوان زیست؟تاکی به امید فردای روشن روزها رو تحمل بکنیم؟ تا کی باید گریه ی فرشته ها رو دید وبی تفاوت از کنارشون گذشت؟ تا کی باید غرورمان و مردم برای ما تصمیم بگیرن؟ بعضی وقتا از ادم بودن خجالت میکشم... وقتش نشده که همه نگرشمون به زندگی وادماش عوض کنیم؟چندتا دل دیگه رو باید بشکونیم تا به خودمون بیایم؟ یک لحظه سکوت..... سکوتی با تفکر...... الان وقت تصمیم است از چیزی نترسیم و به زندگی زیبا نگاه کنیم و مشکلاتش چکش مسگر ببینیم که داره به ما صبوری،استقامت و ارزش هدیه میکند. اینم نظر من در مورد عشق به نظر من عشق وجود مقدسیه و نهایت شاهکار خداست.اگه ادما عشق خراب نمیکردن الان مجبور نبودم بگم عشق تو حیوانات،گیاهان وعده ی بسیار کمی از ادما زیباست.این نظر شخصیه منه عشق قبل از ازدواج وجود نداره میشه اسمش گذاشت عطش یا دوست داشتن شدید اما لازمه ی عشق فداکاری،ندیدن،نشنیدن،و احساس مطلق است که الان دیگه ادمی با این قدرت پیدا نمیشه،به نظر من عشق با عقل در تعارضه. الان اسم هوس شده عشق،و اسم شهوتران شده عاشق،و ادمای دروغگو شدن معشوق ادمهایی که همیشه خودشون پشت نقابی رو چهشون پنهان میکنند و هر سری برای یک نفر معشوقند الان دیگه عاشقی حماقته اینطور نیست؟؟؟؟ بجه ها به نظر شما واقعا انسانیت چیه؟؟ نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 2 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد .... نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : دوشنبه 1 اسفند 1390 :: نویسنده : YAS.92 .... امروز در آخرین ماه فصل سرد،انگار قلمم یخ زده.به راه نمی آیدو بیراهه میرود. نوشتن شوق میخواهد وامید كه در من ته نشین شده.شادیها را در دفتری قدیمی با خط نستعلیق نگاشته بودم وباید كه به سراغشان روم.می دانم غبار فراموشی ،كلمات زیبایش را پوشانده. عشق را با پارچه ای از حریر گرد گیری خواهم كرد شاید پیدایش كنم...عدالت و انصاف را باید با احتیاط غبار روبی كرد. ترسم از این است كه حرفی پاك شود وترازوی سنجش نامیزان گردد... صفاوصمیمیت...ایمان...درستی و نجابت و ...همه و همه،گم شده های روزگار من هستند. آدمها دنبال این كلمات ، سرگردان شده اند.هركسی سراغش را از یك نفر دیگر میگیرد.اما انصاف شرط عقل است. چیزی را كه خود از قلب و روحمان بیرون كرده ایم چگونه از دیگران طلب كنیم؟!!! ... با كدامین حنجره زخمی می توان آزادی را فریاد زد؟! كدام ترازو عدالت را میان من وآنها تقسیم خواهد كرد؟؟ منتظرت خواهم ماند اگر تا به ابد،تنها دعایم آمدن تو باشد... نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 29 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد .... اهنگ تکرار از استاد سیاوش قمیشی با کیفیت اورجینال ![]() حجم:8.60 مگابایت برای دانلود اینجا کلید کنید نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 29 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد .... کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟... خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید.. خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ... *** مـادر*** صدا کنی نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 28 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد .... چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند. نوع مطلب : برچسب ها :
سلام
امروز یه اتفاق افتاده که هم من رو ناراحت میکنه هم باعث میشه از انسان بودنم بیشتر خجالت بکشم ویک بار دیگه بهم ثابت شد بعضی انسانها از حیوانات هم حیوان ترن چند روز پیش تو یه سایت بود فکر کنم یه مقاله ای میخوندم درمورد اینکه حیوانات وقتی یکی از بستگانشون رو به موت میشه غمگین میشن اینکه میگم غمگین میشن نه اینکه بشینن گریه کنن ساکت میشن ورجه وورجه نمیکنن غذا زیاد نمیخورن بیشتر فقط میشینن یه گوشه و اونکه داره میمیره رو نگاه میکنن یا اونا که نزدیکترن میرن کنارش و نوازشش میکنن و.... این مطلب تو ذهن من بود تا اینکه امروز دیدم یکی از ماهیا که از عید پارسال تا الان زنده موندن داره میمیره گفتم بزار ببینم اون مقاله واقعا درست بوده رفتم سراغشون قبلا تا دستم رو نزدیکه اب میبردم هر 3 تاشون با سرعت میومدن رو سطح اب اخه اینطوری بهشون غذا میدادم عادت کرده بودن اما اینسری که دستم رو بردم اصلا براشون مهم نبود اصلا انگار نه انگار کاملا بی تفاوت دیدم یکیشون رفته کنار اون که داره میمیره وسرخودش رو برده نزدیک سر اون تکون نمیخوره و فقط نگاه میکنه ![]() کاملا میشد غم رو احساس کرد واقعا دلم سوخت اصلا حتی غذا هم نمیخوردن با اینکه 3روز بود غذا نداده بودم بهشون ![]() دقت کنید میبیند تیکه نون رو جالبترش این بود که اون یکی اومد و سرش رو برد نزدیکه سره این ماهیه که خودش داشت همدردی میکرد شاید داشته دلداریش میداده کاری که ماها خوب بلد نیستیم یا با سرزنش اشتباهش میگیریم ![]() ![]() حیوانات اینطوری با همنوع خود رفتار میکنن انسانها منتظرن یکی ضعیف بشه هرجور میتونن تیغش بکشن اذیتش کنن نابودش کنن فقط به خاطر خودشون الان خیلیا چشماشون رو خوب باز کردن و متظر فرصتن چاقورو تیز کردن و دنبال ضعیفان جامعه میگردن که هرطور میتونن گوشتشون رو ببرن ![]() اینه دلیل خجالت من نوشته شده توسط:محمد
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 15 بهمن 1390 :: نویسنده : YAS.92 .... یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم که از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس ، کاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر کسی نمیده ! خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کاغذ رو میداد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند ، اهل حروم کردن تبلیغات نبود ! قند تو دلم آب شد ! با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی که بهش نشون بده گفتم : خب چرا من ؟ من که حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم ؟ خیلی خوب باشه ، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم ! کاغذ رو گرفتم و زدم به چاک ! چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک تولدی که دست یک آقای میانسال بود ! وایسادم و با ولع تمام به کاغذ نگاه کردم ، نوشته بود : نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 13 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد ....
سلام
الان حدود سی وسه سال از انقلابی که برامون انجام دادن میگذره از همون انقلابی که به گفته ی خیلیها مهمترین اتفاق قرن 20 بود. اما الان هر وقت به انقلاب اسلامی و اون پیر طریقت فکر میکنم چندتا سوال که انگار به این انقلاب زنجیر شده باشن به سرعت خودشون رو به اسمان فکرم میرسانندو ارامشی که از تفکر به انقلاب به وجود امده رو،ابری و تاریک میکنن. ما که نبودیم وندیدیم پس دانسته هایمان همه از طریق روایاتی است که بهمون رسیده از اون سوالات میشه به این ها اشاره کرد حالا که برامون انقلاب کردند چقدر به اون اهداف و خواسته های انقلاب رسیدیم؟ اگه انقلاب نمیکردن بهتر نبود؟ وقتی خواستن انقلاب کنند به فکر نسل های بعدی هم بودند؟ واقعا با ایمان واراده و از روی اگاهی انقلاب کردند یا چون امام(ره) گفت باید نظام رو عوض کنیم مردم هم جوگیر شدن؟ ایا بهتر نبود همون ازادی مطلق دینی رو حفظ میکردیم؟(مگه نه اینکه هر کسی رو به زور وادار به کاری بکنیم تا نگاهمون رو ازش برداریم اون اجبار رو لجن مال میکنه؟) من به عنوان یه جوان که خواه ناخواه باید این شراط رو بپذیرم همواره با این سوالات رخ تو رخ بودم و همیشه نه اونا میتونستن من رو شکست بدن نه من میتونستم اونا رو حل کنم. جوابهایی را که از چشمه ی اعتقاد ومذهب میجوشید رو مرهم میکردم اما میدانستم این مرهم دوام ندارد و ناامیدی تلخی روی باورهایم میشینه این تلخی وقتی دو چندان میشه که میبینم همون هایی که در صف اول کفن پوشها بودن الان دارن به خودشون فحش میدن و میگن خودم کردم که لعنت بر خودم باد میگن اشتباه کردیم و با بلدوزر دارن پی های این انقلاب رو نابود میکنن جالبیش اینجاست که خود من و جوانها بیشتر به این انقلاب ایمان داریم تا انها وگاهی درباره ی حقانیت این انقلاب با دستاویز همون روایات به بحث با انقلابیون میپردازیم اما کسی خبر از جولانگاه سوالات بی پاسخ در دل رنجورم نداره چه بگویم که سکوت بهترین پاسخ است. نوشته شده توسط محمد
نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 9 بهمن 1390 :: نویسنده : YAS.92 .... فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی . نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 8 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد .... سلام خب بچه ها محرم وصفر تموم شد حالا دیگه ازاد شدیم از فردا دوباره برنامه ی پارتی،ولگردی،پاساژگردی و .... راه می افته امام حسین رو کشتن که کشتن ما دوماه خودمون رو براش تا تونستیم پاک نگه داشتیم نمیشه که همش گریه زاری کنیم میخواست نره کربلا اون که میدونست قراره شهید بشه یا حداقل زن و بچش نبره اینا حرفایی بود که دانشجوها تو دانشگاه داشتن بهم میزدن جالبه چندتاشون پایه ثابت هیئت ها بودن حتما دیدید که بعضی از اقایون دلسوز که وقتی خانم محجبه ای رو کنار خیابون میبینن دلشون به رحم میاد و با کلی خواهش و التماس (توافق برسر قیمت)این بندگان خدارو سوار میکنن تا یه کار خیری انجام داده باشن حتی بعضی هاشون اگه بفهمن این طرف خانه نداره میبرنشون خانه ی خودشون یک خانه ی بی مزاحم که هیچکس نتونه ارامش این بنده خدارو بهم بزنه اخی چقدر دلسوزانه تا اینجاش رو کار ندارم هرجند در نکوهشش هرچی بگم کمه اما باید شرایط جامعه رو هم درنظر گرفت پشت بعضی از این ماشین ها رو وقتی نگاه میکنی میبینی بزرگ نوشته السلام علی الحسین؛یالثارات الحسین و ..... یا دیگر مطالبی که تو محرم پشت ماشین ها مینویسن من تا این ماشین رو دیدم و این دوتا صحنه (سوار کردن_وشعار عاشورایی)رو با هم در نظر گرفتم واقعا از خجالت داشتم اب میشدم گفتم امام حسین شما چشماتون رو ببندید بسه هرچی زخم رو اون قلب نازنینتون نشسته خواهشا چشماتون رو ببندید اقای محترم شما که نماد امام حسین رو دارید نمایش میدین واقعا عاشق امام حسینی؟ یا چون دیدی رایگان مینویسن و ماشین قشنگ میشه والان مده وایسادی نوشتی دوست داری حال کنی؟ خیلی خب من به اونش کاری ندارم خوددانی اما حق نداری ابروی عزادارای امام حسین رو به حراج بزاری فکر کن یه غیر مسلمون این صحنه رو ببینه تو با این کارت داری حرمت عزادارای امام حسین رو میشکنی برو اون شعار پاک کن بعد هرکار دوست داشتی بکن اینم مهر تاییدی بود بر افکار قبلیم که امام مهدی(ع)حق داره حالا حالاها ظهور نکنه چرا انقدر برای ظهورش دعا میکنید؟ دعا میکنید که بیاد و یه کربلای دیگه این بار تو ایران راه بندازیم؟ اقای بهجت(ره)میگه: عین کلمات یادم نیست اما مضمونش اینه که خدا توفیق بده از کسانی که به طرف حضرت مهدی تیر می اندازن نباشیم یکم روی این جمله فکر کنید حالا میفهمیم این شعر یعنی چی: اقای من تو بین منتظران هم چه غریبی نوشته شده توسط:محمد نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 6 بهمن 1390 :: نویسنده : محمد ....
سلام
یه اتفاق جالب و ناراحت کننده برای من اتفاق افتاد که دوست دارم برای شما بازگو کنم یکی از دوستای من (که دانشجو هم هست)پسر خیلی زرنگیه هم کار میکنه هم درس میخونه کارش حلال تررین مزد رو داره کشاورزیه یه سری رفتیم سر زمین کشاورزیش کاهو کاشته بود اما سبز نشده بود بعد دیدم داره به نظام و رهبر توهین وکج دهنی میکنه بهش میگم پس چته؟چرا انقدر توهین میکنی؟ میگه اخه اینم شد مملکت؟اینم شد رهبری؟ میگم مگه چی شده؟ میگه ببین من 200هزار تومن تخم کاهو خریدم وکاشتم یه دونشم سبز نشده چرا رهبر ونظام به این وضع تخم کاهوها رسیدگی نمیکنن الان هیچکدومشون سبز نشده؟ من خندیدم و گفتم داری شوخی میکنی دیگه؟ گفت نه جدی جدیم تو خودت بذار جای من ببین چقدر سخته شرایطم من انگار یه سطل اب سرد بریزن رو سرم خشکم زده بود و فقط نگاش میکردم پیش خودم میگفتم این که دانشجوی مملکته اینطوری استدلال کنه وای به بقیه گفتم چطوری پیش خودش به این نتیجه رسیده که چون شخص اقا با اون همه گرفتاری نیومده بر تخم کاهوی این نظرات کنه و الان تخم کاهوی ایشون سبز نشده شایسته ی توهینه؟ واقعا خشکم زده بود بهش گفتم چی داری میگی؟ گفت پارسالم سیب زمینی کاشتم سبز نشدن این چه مملکتیه ما انقلاب کردیم که اینطوری بشه؟ تو دلم گفتم حالا خوبه 20 سالته میگی مااااا چون سروکارت با بچه فتاد با او زبان بچگی پیش گیر جوابش ندادم اخه نمیدونستم باید واقعا چی به این بگم اخه من با این چطوری بحث عقلی ومنطقی کنم؟ انگار یه بچه یه چیزی گفته و منم فقط برا ساکت کردنش گفتم اره اره بعدشم سوار موتور شدیم ورفتیم توراه من تو این فکر بودم که این مملکت قراره به دست کیا بیفته کاش این دوست من بدترینشون باشه خدا اخر عاقبتمون بخیر کنه نوشته شده توسط:محمد نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 29 دی 1390 :: نویسنده : محمد .... سلام بالاخره ترم یک دانشگاه تموم شد یک ترم گذشت و حالا وقتش بشینیم ببینیم چی بهمون اضافه شده ببینیم این هزینه ی(که مال من 610هزاربوده)نسبتا بالا ارزش پرداخت داشت این معامله ای که کردیم سود داشته یا ضرر وقتمون رو الکی هدر دادیم یا نه واقعا یه پله بزرگتر و فهمیده تر شدیم من توی این ترم اتفاقات جالبی رو دیدم و محیط جدیدی رو لمس کردم بعضی مطالب نسبتا جالب رو براتون میگم: دروس دانشگاه خیلی بهتر ومفیدتر از دروس مدرسه ست چون میدونیم به دردمون میخوره و کاملا به روزن مثل مدرسه نیست که بعضی درساش هیچوقت به درد نخوره و فقط اجباره من تو دبیرستان احساس میکردم دارن به زور به مطالبی که اصلا بهشون علاقه ندارم اجبارم میکنن دارن من محدود میکنن به این درسای چرت وپرت اما خوب بعضی درساش هم مفید بودن و پایه حساب میشدن اما بعضیاشون فقط محیط مدرسه خیلی صمیمی تر از محیط دانشگاهه ما تو پیش 12 نفر بودیم که 4 سال باهم بودیم و از همه ی خلق وخوی هم مطلع بودیم چه شیطونیها که نمیکردیم از پنچر کردن ماشین مدیر تا اوردن غورباقه سر کلاس و..... اما دانشگاه باید بگردی هم تیپات پیدا کنی (از لحاظ اخلاقی)بعد اگه طرف لیاقت داشت و افکارش باتوجور بود یواش یواش صمیمی میشید بعضیا تو دانشگاه خیلی خودشون میگیرن واقا با خودشونم قهرن چرا؟چون باباش پولداره چون فکرمیکنه خوشکله اونم به زور ارایش که مردونگیش رو برباد میده یادمه روزای اول خیلی برام سخت بود تو محیط دانشگاه راه برم احساس میکردم همه دارن نگاهم میکنن چون تازه واردم اما کم کم فهمیدم که کسی تو این فکرا نیست استادای دانشگاه هم به نظر من بهترن چون چیزی که درس میدن خودشون باهاش سر وکار دارن و ازهمه زیر وزبر درسشون اگاهن در کل من دانشگاه خیلی بیشتر میپسندم تا دبیرستان شاید یکی از دلایل مهم دیگش و شایدم مهمترینش اینه که دیگه نمیخواد ساعت 6 صبح از خواب بیدار شم و مشقام بنویسم اخه دانشگاه ما شروع کلاساش 8.15که چون نزدیکه به خونمون من با موترو 5 دقیقه ای اونجام اما دقیقا 10 دقیقه طول میکشه تا از پارکینگ به کلاس برسم
از دلایل دیگه ای که من دانشگاه بیشتر دوست دارم اینه که اگه نری سر کلاس زنگ نمیزنن به خونه بگن کجاست یا دیگه کارنامه رو دست ولی نمیدن یا جلسه هیئت اولیا نداره که بابا بیاد و شب تو خونه ...... یادمه یه بار بخاطر نمره ی بدم تو ریاضی گوشیم توقیف شد شما چی؟مدرسه یا دانشگاه؟؟
نوشته شده توسط خودم نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 6 دی 1390 :: نویسنده : محمد ....
شنبه: امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!
یکشنبه: امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم. دوشنبه: رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن! از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه. سه شنبه: مادره با دوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه. دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم باز مادره داره یه جوری نگام میکنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن. منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. طرف اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده! چهار شنبه: خیلی عجله داشتم، اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بدبد میده. اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم: اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم! پنج شنبه: اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند تو دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود ولی بالاخره پیش اومد. جمعه: بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن،
اونوقت خدا رو خوش میاد طفلکی من آزاد نباشم ؟! 8753 تصادفی ، 6893 اعدامی
، 9872 تزریقی ، 44596 ایدزی ، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک
آدم وقت نشناس از دست دادم ... برای خدکشی انقدر قرص خواب خورده بود که هرکاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 6 دی 1390 :: نویسنده : محمد .... هیچ میدونی اگه کلمه ی دست اختراع نشده بود و به جاش از كلمه ى "چیز"
استفاده می كردیم روزانه چه جمله هایی می شنیدیم؟... زیاد به مختون فشار نیارین!
خودم مثال می زنم... در كتاب تاریخ می نوشتند: اردشیر دراز چیز به هندوستان لشكر كشی كرد و چیز اجانب
را كوتاه نمود! ..... مردم توی كوچه و بازار می گفتند: لامصب چیز ما نمك نداره! به
هر كسی خوبی كردیم جوابش بدی بود! از قدیم می گفتند با هر چیز بدی با همون چیز پس
می گیری! ..... پدری به پسرش درس ادب می داد: پسرم هیچوقت پیش مردم چیزتو دراز نكن!
..... توی بیمارستانها آدمهایی رو می دیدیم كه چیزشون توی تصادف قطع شده و مجبور
بودند تا آخر عمر از چیز مصنوعی استفاده كنند! ..... دزدهای مسلح موقع زدن بانك می
گفتند: چیزها بالا! چیزهاتون رو بذارین پشت سرتون! اگه كسی چیزش به زنگ خطر بخوره
چیزشو می شكنیم! و رییس بانك به پلیس می گفت: چیزم به دامنتون! دزدها رو بگیرین! و
پلیسها هم چیز از پا درازتر از ماموریت بر می گشتند!
.......هر روز در اخبار می
شنیدیم كه: اینبار چیز استكبار جهانی از آستین فلانی بیرون آمده! نوع مطلب : برچسب ها : سلام
ما پسرا دیگه شورش دراوردیم چند هفته پیش یکی از دوستام که از این عجق وجقاست رو دیدم گفتم چه خبر گفت بالاخره با اون دختر چادریه دوست شدم گفتم بمیری که هر وقت باهات حرف میزنن از دختر میگی گفت همون دختر خوشکله رو میگم بعد از کلی نشونی دادن تازه فهمیدم کی رو میگه خداییشم دختر قشنگی بود پبیش خودم گفتم خب ان شاءالله این دختره رو دوست ما اثر میزاره و کم کم اینم بهتر میشه اخه تو محله خیلی از دوستم بد میگن و کلی نسبتای بد بهش میچسبونن منم خیلی باهاش حرف زدم نسبتا هم بهتر شده اما هنوز خوب نشده دیروز تو خیابون دیدمش با یه دختر که صدپله از خودش بدتر بود. من صورتم کردم اونطرف که مثلا ندیدمشون گفتم شاید دختره رو بشناسم پس نگاه نکنم بهتره یا دوستم خجات بکشه ولی دیدم دارن میان طرف من وسلام کرد دوستم،منم جواب دادم وباهم دست دادیم بعد یه لحظه دیدم یه دست دیگه هم منتظره من بگیرمش بله دختره بود و میخواست دست بده به من من کاری به گناه بودن و ایناش ندارم اما شخصیتم اجازه نمیده تو خیابون با یه دختر ناشناس اونم با اون سر وضع دست بدم خلاصه طوری وانمود کردم که انگار دستش ندیدم خب اونم دستش انداخت. به نظرم دختر اشنا بود اما چون صورتش بیشتر شبیه تابلو نقاشی بود تا ادم نشناختمش زیادن دقت نکردم برام مهم نبود امروز رفتم پیش دوستم ازش چندتا سی دی بگیرم گفتم خب چه خبر؟گفت دختر دیروزیه رو شناختی؟گفتم شد یه بار ما تورو ببینیم و از دختر حرف نزنی؟ گفت محمد شناختی؟گفتم نه ولی اشنا بود گفت خب همون نا.... بود دیگه گفتم نا.....کیه گفت همون چادریه،این رو که گفت خشکم زد گفتم دروغ میگی این اون بود؟گفت اره گفتم چی کارش کردی اینکه خوب بود گفت بهش گفتم اگه من بخوای باید هر وقت میریم بیرون مثل خودم لباس بپوشی گفتم خاک تو سرت خودت که مضحکه محل بودی کم نبود که حالا این بیچاره هم داری مضحکه میکنی؟ گفت خب مثل اوملا لباس میپوشید و رفتار میکرد راستی چرا بهش دست ندادی؟کلی رو مخش کار کرده بودم بهش گفتم الان که رفتیم جلو قشنگ به دوستم دست میدی گفتم ماشاءالله کمپانیه غیرتم هستیا گفتم اومل تو وامثال توان که به خاطر چهارتا شهوت پرست هرچی دارن میزارن حراج واسه فروش به دیگران یکم رفت تو فکر من خداحافظی کردم و اومدم خیلی فکر کردم و واقعا دلم واسه دختره سوخت جدیدا فهمیدم دختره بابا نداره میگن شهید شده مامان بیچارشم مریضه خودشه و یه داداش بزرگتر که اکثرا خونه نیست و یه خواهر کوچیکتر از خودش حالا رفیق من،این دختری که یا ابن همه سختی به تو پناه اورده باید براش پناهگاه باشی و بهش ارامش بدی نه ازش سوءاستفاده کنی مردونگیت کو پسر؟؟؟ چندتا پیشنهاد واسه پسرا دارم: 1-اگه سنتون کمه و نمیخواین ازدواج کنی هیچ وقت واسه یه دختر شخص اولش نشین که موقع جدایی داغون میشه هم اون هم خودتون 2-دخترای تازه کار تو دوست پسرشون دنبال مردی میگردن که بهش تکیه کنن اگه رابطه برقرار میکنن واسه جبران کمبودهای عاطفیشون و بیشتر دنبال عشقن اما اقا پسرا سر خودمون کلاه نذاریم ما کدوممون دنبال عشق میگردیم تو دوستیهای خیابونی؟ 3-اگه شریک جنسی میخواین یکی رو پیدا کنید که مثل خودتون باشه و حداقل پایتون باشه نه اینکه یه فرشته رو بردارید اهریمنش کنید به خاطر لذت خودتون 4-دختر پس از چند ماه که یه سری خط قرمزا رو رعایت کنید مثل موم تو دستتونه واین به خاطر وابسته شدنه احساساتشه واون موقست که هرکاری واستون میکنه اما یادمون باشه دختر عروسک نیست انسانه برای احساساتش ارزش قائل شیم 5-کسی رو بازی ندید هروقت احساس کردید ازش خسته شدید مرد ومردونه بهش بگید چون یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه 6-پسرا: در زمان های دور عنصری وجود داشته به نام غیرت که نمیزاشته اطرافیانش هرطور خواستن لباس بپوشن یا رفتار کنن که بیشترم به خاطر شدت علاقشون به اطرافیانشون بوده که اونا رو واسه خودش میخواسته نه واسه دیگران 7-ذات زن دستور پذیره و غیرت دوست دارن اما شیوه های پذیفتن حرفای غیریتتون تو خانما فرق میکنه یکی باید باتشربهش بگی یکی باید بغلش کنی و بگی یکی با محبت و یه شاخه گل و.... نگاه به حرفاشون نکنید اگه کسی تونست شوری نمک ازش بگیره اونوقت شماهم باور کنید زن اینطوری نیست اینا خاصیته خلقته البته خلقته وارونه نشده خلاصه اقا پسرای گل یکم حواسمون بیشتر جمع کنیم به خدا همه چیزمون شکم و زیرشکم نیست تو زندگی چیزای قشنگتری هم هست منتظر نظراتتون هستم موفق باشید
نوع مطلب : برچسب ها : درباره وبلاگ ![]() معرفی:سلام به دوستان.اسم من محمد امین و 18سالمه،ساکن یکی از شهرهای اصفهان و دانشجوی رشته ی حقوق هستم.ادمی کاملا واقع بین(حداقل سعی که میتونم بکنم)رک و مغرور هستم عاشق پاییز و زمستان وشب وباران و برف.با ارزوی موفقیت برای تمام هموطنان هدف از ایجاد این وب: این جا مکانی برای مرهم گذاشتن بر زخمهایی که هرروز دراثر زندگی با این مردم رو قلبم مینشینه. جایی که مجبور نیستم زشتی های ادما رو ببینم،جایی که مجبور نیستم همش برای توجیه کردن کارای زشت ادما پیش وجدانم دلیل بسازم، جایی که مجبور نیستم در لفافه حرف بزنم معرفی yas_92:سلام دوستان من یاس 92 دانشجوی رشته ی پزشكی نویسنده ی جدید این وبلاگ هستم. امیدوارم بتونم با كمك دوستم در ارائه ی هر چه بهتر این وب كمك كنم!برای همه ی شما آرزوی موفقیت میكنم... مدیر وبلاگ : محمد .... مطالب اخیر موضوعات پیوندها صفحات جانبی آمار وبلاگ کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
|
|||