تبلیغات
انسانیت برباد رفته - داستان بسیار زیبا:فصل اول - سفر خواجه نعمان و سود سرشار او
انسانیت برباد رفته
چشمان خیس خداوند ////سنت شکن
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


معرفی:سلام به دوستان.اسم من محمد امین و 20سالمه،ساکن یکی از شهرهای اصفهان و دانشجوی رشته ی حقوق هستم.ادمی کاملا واقع بین(حداقل سعی که میتونم بکنم)رک و مغرور هستم عاشق پاییز و زمستان وشب وباران و برف.با ارزوی موفقیت برای تمام هموطنان
هدف از ایجاد این وب:
این جا مکانی برای مرهم گذاشتن بر زخمهایی که هرروز دراثر زندگی با این مردم رو قلبم مینشینه. جایی که مجبور نیستم زشتی های ادما رو ببینم،جایی که مجبور نیستم همش برای توجیه کردن کارای زشت ادما پیش وجدانم دلیل بسازم،
جایی که مجبور نیستم در لفافه حرف بزنم






مدیر وبلاگ : محمد ....
نویسندگان

فصل اول - سفر خواجه نعمان و سود سرشار او

 

اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی و چابک سواران میدان دانش توسن خوش خرام سخن را بدینگونه به جولان در آورده اند که در شهر مصر سوداگری بود خواجه نعمان نام داشت صاحب دولت و ثروت و شصت سال از عمرش گذشته ، سرد و گرم روزگار را چشیده و جهاندیده زیرک و عاقل بود ، و در علم رمل و  اسطرلاب و نجوم سر آمد جهان بود و از ماضی و مستقبل خبر می داد . وقتی از اوقات هوای سفر هندوستان به سرش افتاد در رمل نظر کرد دید اسطرلاب چنان نشان می دهد که اگر به این سفر برود مبلغ خطیری عاید او می شود و سود بساری خواهد کرد ، از این خبر خشنود گردید فرمود غلامان بارها بر استران بستند و متاعی که شایسته ی هندوستان بود بار بستند و در ساعت سعد از شهر مصر بیرون آمدتا به کناره ی دریا رسید کشتی طلبید ، ناخدا کشیتی حاضر کرد و کرایه کشتی را تا هندوستان قرار گذارد و بار و متاع در کشتی نهاد ، نزدیک ظهر بود ناخدا شراع کشتی را کشید و بادبان را گشود . باد مراد وزیدن گرفت و کشتی چون تیر شهاب بر روی آب دریا روان شد . خواجه نعمان بر عرشه ی کشتی نشسته بود و سیاحت دریا را می کرد و خوشحال از اینکه در رمل دیده است که از این سفر سودها خواهد کرد و مدت ده شبانه روز کشتی ایشان در روی آب می رفت و روز یازدهم آفتاب به جای ظهر رسیده بود که از برابر سیاهی جزیره ای نمایان شد ، خواجه نعمان از ناخدا سوال کرد که این سیاهی کجاست ؟ ناخدا عرض کرد که این جزیره ایست در وسط دریا چهار طرفش آبست و بسیار جای باصفایی است و چشمه های آب شیرین خوشگوار دارد و خیلی خوب جایی است ، خواجه میل کرد برود در جزیره گردش کند به ناخدا گفت کشتی را ببر آنجا ، می خواهم قدری در این جزیره گردش کنم ناخدا عرض کرد به چشم ، شراع کشتی را به طرف جزیره کشید ، بعد از دو ساعت رسیدند به کنار ، لنگر انداختند ، خواجه گفت شما اینجا باشید تا من بروم قدری گردش کنم و از جا برخاست و از کشتی بیرون آمد بنا کرد در جزیره گردش کردن دید عجب جنگل باصفاییست درختان سردسیری و گرم سیری ، عرعر و صنوبر و شمشاد و سرو و کاج و فوفل سر به فلک کشیده و پا به کمیخت زمین استوار کرده ، سبزه و گل و گیاه و چشمه های آب روان خواجه نعمان جای خوبی را دیده بسیار خشنود شد و حظ کرد و قدری از آب نوشید آهسته آهسته می آمد ، ناگاه صدای ناله شنید که یکی با قلب سوخته چنان نالید که آتش بر قلب و جگر خواجه نعمان افتاد ، زانویش سست شد نزدیک بود که جان از بدنش بیرون بیاید با هزار مشقت خود را نگاهداری کرد و به اثر ناله روان شد ، آهسته آمد از پشت درختان تا نزدیک شد نظر کرد در کنار چشمه درختی بسیار کهن و بزرگ دید .

 

درختی سالخورد اما جوان بخت

 

چو شاهان بر نشسته بر سر تخت


در سایه ی آن درخت چشم خواجه نعمان بر آفتاب جمال و قد با اعتدال و زلف و خال هیجده ساله دختری افتاد که از جایی که آفتاب طلوع می کند تا جای که غروب می کند قرینه اش در تمام دنیا نیست ! بسیار وجیه و صاحبجمال و حسن و گل و نمک ، ولی لباس کهنه ی مندرس و سیاهی در بر با پاهای برهنه و سر برهنه و گیسوان عنبرآسا را چون خرمن مشک بر اطراف خود ریخته و به جای غالیه گرد و غبار غربت بر زلفین مشگ سایش نشسته ، هر مژه که بر هم می زند به قدر هزار دانه اشک بر صفحه ی رخسارش فرومی ریزد . به یکبار سر به سوی آسمان کرد و تیر آهی به جانب گردون روان کرد که دود آهش چشمه ی خورشید را تیره و تار گردانید فریاد برکشید ، ای سپهر کج رفتار ! سرنگون شوی که مرا از تخت عزت چگونه به خاک ذلت انداختی !

 

ای فلک چند ز پی سامانی

 

کوبه کو در به درم گردانی

چند نازی تو به این حشمت و جاه

 

به تو این جاه و جلال ارزانی

 

ای فلک شعبده باز و ای سپهر نیرنگ ساز! تا کی تا چند ! یا مرگ یا نجات ! و چنان گریست که خون از هر دو چشمش روان شد . آتش به جان خواجه نعمان افتاده از پشت درخت بیرون آمد و گفت آیا این دختر پری است یا آدم ؟ چرا این طور گریه می کند ؟ بروم ببینم چه درد دارد ! پیش آمد . تا چشم دختر به خواجه افتاد فریادی برکشید و از جا برخاست که بگریزد ، خواجه نعمان فریاد برآورد که ای نازنین ! چرا می گریزی ؟ من هم آدمم ! تو را به جلال خدا بایست ببینم کیستی ؟ پریزادی ، آدمیزادی ، چیستی ؟

دختر فریاد برآورد : ای مرد ! تو را به جلال خدا اول بگو ببینم تو کیستی و چه کاره ای و برای چه اینجا آمده ای تا من هم بگویم چه کسم !  خواجه نعمان گفت : نازنین ! من غلام تو خواجه نعمان مصری هستم ، ملک التجار مصرم و صاحب پنج کررور دولت هستم ، به عزم سفر هندوستان آمده ام به این جزیره رسیدم ، گردش می کردم که تو را دیدم ! دختر گفت : تو را به جلال خدا راست می گویی ؟ خواجه نعمان گفت به آیین و کیشم راست می گویم . همین که دختر خاطر جمع شد آمد در کنار چشمه نشست و دوباره شروع کرد چون ابر بهار به گریستن ، دو ساعت پشت هم آنقدر گریست که خون از چشمش روان شد . دل خواجه نعمان سوخت گفت : ای نازنین حورشمایل ! چرا این قدر گریه می کنی ؟ اگر زاینده رود در چشم تو بود تمام شد . این چشمست ، دریای محیط نیست ، چرا این قدر زاری می کنی ! درد دلت را بگو شاید بتوانم چاره ای بکنم !  دختر سر بلند کرد ، گفت : ای خواجه ! درد من از درمان گذشته است چاره ی من مرگ است

من به مردن راضیم پیشم نمی آید اجل





بقیش تو ادامه مطلب اخه حجمش زیاد بود


 

بخت بدبین کز اجل هم ناز می باید کشید


 


باید آن قدر گریه کنم که جان از چشمم عوض اشک بیرون آید ! خواجه نعمان گفت : دردت چیست ؟ تو به این سن و سال و حسن و جمال درین جنگل وسط دریا تک و تنها چه می کنی ؟ پریزادی آدی زادی ، چیستی ؟ از کجا به اینجا آمده ای ؟  دخترگریه ی زیادی کرد و گفت :

ای خواجه ! بدان که من آدمم و از سلسله ی بزرگان هستم ،

خواجه نعمان گفت : اگر بزرگ زاده هستی اینجا چه می کنی ؟

دختر گفت : چه بگویم ...

 

فلک زد بر بساطم پشت پایی

 

که هر خاشاک من افتاد جایی

فلک را عادت دیرینه ایست

 

که با آزاداگان دایم به کین است

به جان می پرورد بی حاصلی را

 

کزو دل بشکند صاحبدلی را

نه امروزش چنین رفتار بودست

 

فلک تا بوده اینش کار بوده ست

 

 

خواجه ! بدان که من بانوی حرم ملکشاه رومی هستم و این فلک شعبده باز با من بازی کرد و مرا به این صورت انداخت که می بینی .ملکشاه ساعتی بی من زندگی نمی کرد و هشتاد نفر خده در خدمت من بودند ، روزی در عمارت حرم به عزت و جلال نشسته بودم و کنیزان در خدمتم ایستاده بودند که خواجه سرایان خبر آوردند کشتی فرنگیان به بندرگاه روم رسیده است سام خان فرنگی با سی هزار سپاه جرار بی خبر از کشتی بیرون آمدند و ریختند در شهر رومن و مشغول غارت و قتل عام هستند ، از این خبر مشوش و بی دماغ شدم و که خواجه ی دیگر آمد و گفت : بانو ! چه نشسته ای که سام خان فرنگی آمد به بارگاه ملکشاه و جمعی از امیران را کشت و حالا به حرم می آیند ! همین که این خبر را شنیدم گریبان چاک کردم ! خاک بر سر کنان به مطبخ رفتم و لباس حریر را بیرون آوردم و این لباس کثیف کهنه را پوشیدم و خود را در حرمخانه از بچه و بزرگ دست همه را بستند و زنجیر به گردن انداختند و همگی ما را اسیر کردند و آن شب را با صد گونه تعب به سر بردیم .

 

سام خان بر تخت سلطنت روم نشست و اسیران را در کشتی جای دادند و به خدمت پطرس شاه فرنگی فرستادند . اما من در میان کنیزان بودم و کسی نمی دانست من کیستم تا اینکه رسیدیم به این جزیره . اسرا را از کشتی بیرون آوردند . همین که در میان جنگل متفرق شدند و هر کسی به طرفی رفت من هم به تماشای جزیره مشغول و سرگرم شدم وقتی خبر دار شدم دیدم ذی نفسی در جزیره نیست . هر چه نگاه کردم اثری از کشتی ندیدم . دانستم که مرا فراموش کرده اند و اسیران را برده اند .همین که خاطر جمع شدم شکر خدای را به جا آوردم . امروز چهل روز است در اینجزیره یکه و تنها میوه ی جنگل می خورم و ساعتی هزار مرتبه مرگ از خدا می خواهم و مرگ به سوی من نمی آید . این را گفت و چنان نعره زد که نزدیک بود مرغ روحش از قفس تن پرواز کند ! چنان گریست که بیهوش شد و چون سرو آزاد از پای در آمد !


خواجه نعمان محو فصاحت و بلاغت و حسن و جمالش شد و عنان از کف طاقش به در رفت . بی اختیار از جا پرید و سر آن جان جهان را به زانو گرفت و قدری از آب چشمه بر صورت چون ماهش زد و با هزار مشقت او را به هوش آورد . آن نازنین فرمود : خواجه بگذار تا خود را هلاک کنم ! خواجه نعمان گفت:نازنین ! قربانت گردم ! چه واقع شده است که خود را بکشی ! تو اگر مرا به غلامی قبول کنی یکی از سگان درگاه تو هستم ! اگر همراه منمی آیی ترک این سفر را می کنم و تو را می برم به شهر مصر و پنج کرور دولت خود را فدای یک تار موی تو می کنم و اگر نمی آیی مختاری ! به جلال خدا اگر همراه من بیایی جان در راهت می دهم و تو را از چنگ فرنگیان نجات می دهم ! بانوی حرم ملکشاه مباش ولی نعمت و خانم خواجه نعمان مصری باش ، چه ضرری دارد ؟ چند چنان بودی یک چند چنین باش !

بانو سر به زیر انداخت و ساعتی فکر کرد و گفت البته خانه یتو از این یک جنگل برای من بهتر است .

 

با قضا کارزار نتوان کرد

 

گله از روزگار نتوان کرد

 

مقدر چنین بوده است که ملکشاه کشته شود و من قسمت تو بشوم . برخیز برویم ! خواجه نعمان از جا برخسات و بالاپوش از دوش خود برداشت و بر سر بانو انداخت و از جای برخاستند و بهجانب کشتی آمدند . وقت غروب آفتاب بود که داخل کشتی شدند . بانو را در اتاق تحتانی کشتی جا دادند و هیچ کس از ساکنان کشتی نفهمید که خواجه چه آورده است . پس از آن خواجه نعمان تخته ی رمل و اسطرلاب از بغل بیرون آورد و رمل را به تخته زد و در شانزده خانه ی رمل نظر کرد و اسطرلاب را در برابر آفتاب نگاه داشت ، دید چنان نشان می دهد که اگر کشتی ده قدم از این جزیره رو به هند برود جان و مالش در معرض خطر است و یک نفر جان به در نخواهد برد . خیلی تعجب کرد و در اسطرلاب نظر کرد که ببینم رفتن مصر چه طور است ؟ دیدبسیار خوبست ، اگرحالا برود بهتر است تا ساعت دیگر برود ! رو به جانب ناخدا کرد که ناخدا! عرض کرد : لبیک ! گفت : کشتی را به جانب مصر حرکت بده و به سرعت بران ! ناخدا گفت : خواجه شما اراده ی سفر هندوستان داشتید ، حالا چه طور شد که یکدفعه می خواهید برگردید ؟

خواجه نعمان گفت : شنیدم پطرس شاه فرنگی ملکشاه رومی را کشته است و کشتی فرنگیان به روی دریا در عبور است . می ترسم خدا نکرده چشم زخمی رو بدهد ، در هر صورت برگشتن ما بتر است . همین که ناخدا این سخن را شنید شراع کشتی را کشید به جانب مصر و به سرعت تمام روان شدند . خواجه نعمان با خود گفت : البته این سودی که در این سفر در رمل دیدم عاید من خواهد شد ، همین دختر بوده است ان شائ الله از بخت این دختر سودها خواهم کرد ، خوشحال بود تا پس از ده روز کشتی به کنار بندرگاه مصر رسید . خواجه نعمان فرمود بارها را از کشتی بیرون آوردند و سوار شدند و علاوه بر کرایه ی کشتی تا هندوستان صد تومان هم انعام به ناخدا داد و به جانب مصر روانه شدند . اهل مصر که این خبر را شنیدند همه آمدند به خدمت خواجه نعمان ، گفتند : خواجه ! شما به سفر هندوستان می رفتید ، چگوه شد که برگشتید ؟ گفت یاران حقیقتش این است که در راه شنیدم پطرس شاه فرنگی ملکشاه رومی را کشته است و کشتی فرنگیان به روی دریا در عبور است ترسیدم مبادا جان و مالم به هدر برود ، برگشتم و از سفر گذشتم ، این خبر در شهر کن کن به شیاع رسید ، هر کس شنید افسوس از برای ملکشاه خورد و تحسین به عقل خواجه نعمان کرد تا رفته رفته خبر به گوش خدیو مصر رسید . خیلی افسوس خورد و کس به طلب خواجه نعمان فرستاد ، خواجه آمد در برابر خدیو مصر و تعظیم کرد و عرض نمود : شها تویی که فلک را سوار تدبیرت چو گوی در خم چوگان امتحان آورد.

 

به عهد معدلت بره ی گریخته را گرفت

 

گرگ و کشانش سوی شبان آورد

 

خدیو مصر پرسید : خواجه نعمان ! از این سفر چه شنیدی ؟ عرض کرد : قربانت گردم از قراری که می گفتند پطرس شاه فرنگی بی خبر به سرکردگی سام خان فرنگی لشکر به روی فرستاده است و ملکشاه رومی را کشته اند و شهر روم مسخر فرنگیان شده است . خدیو مصر به وزیر گفت : خیلی خوب شد که خواجه نعمان این خبر را به ما رسانید ! در صورتی که فرنگیان بی خبر بر سر روم بروند و چنان مملکت بزرگی را مسخر کنند البته به سر وقت مصر هم خواهند آمد . خوبست ما هم لشکر آماده کنیم که دست و پا بسته گیر فرنگیان نیاییم ! وزیر عرض کرد : قربانت شوم ! خوب تدبیری است ! خدیو مصر فرمود : در تدارک باش و خواجه نعمان را مرخص فرمود




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
.