تبلیغات
انسانیت برباد رفته - انسان واقعی
انسانیت برباد رفته
چشمان خیس خداوند ////سنت شکن
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


معرفی:سلام به دوستان.اسم من محمد امین و 20سالمه،ساکن یکی از شهرهای اصفهان و دانشجوی رشته ی حقوق هستم.ادمی کاملا واقع بین(حداقل سعی که میتونم بکنم)رک و مغرور هستم عاشق پاییز و زمستان وشب وباران و برف.با ارزوی موفقیت برای تمام هموطنان
هدف از ایجاد این وب:
این جا مکانی برای مرهم گذاشتن بر زخمهایی که هرروز دراثر زندگی با این مردم رو قلبم مینشینه. جایی که مجبور نیستم زشتی های ادما رو ببینم،جایی که مجبور نیستم همش برای توجیه کردن کارای زشت ادما پیش وجدانم دلیل بسازم،
جایی که مجبور نیستم در لفافه حرف بزنم






مدیر وبلاگ : محمد ....
نویسندگان
یه اتفاق جالب افتاد چند روز پیش یه اتفاق که خیلی من رو امیدوار کرد،انسانیت واقعی
 راستی سلام
رفته بودم طلا فروشی یکی از اشنایان،بعد یه نفر اومد داخل مغازه و صبر کرد همه برن بیرون،وقتی که مغازه خلوت شد گفت اقا من چند وقت پیش از شما یه تک،(دستبند طلای پهن)دزدیده بودم و الان از کرده ی خودم پشیمون شدم و توبه کردم و اومدم هرطور که شما بخواهید باهام برخورد کنید،اما نه اون تک رو دارم که پسش بیارم نه پولش رو چون برای مخارج بیمارستان خانمم مصرفش کردم.اگه بخواهید حاضرم بریم کلانتری و به همه چیز اعتراف کنم،خواستی هم تا هر وقت که بخوای میام مغازتون رو اب و جارو میکنم ماشینتون رو میشورم هر کاری شما بگی انجام میدم.باور کنید دیگه مثل قبل نیستم،این رو که گفت اشک تو چشماش جمع شد و با بغض گفت امیدوارم هیچ وقت شرمنده ی خانوادتون نشین......
صاحب مغازه از پشت ویترین اومد بیرون و رفت جلوی مرد ایستاد.
من گفتم حالا میخوابونه زیر گوشش
یکم تو چشماش نگاه کرد و هیچی نگفت،مرد سرش رو انداخت پایین
صاحب مغازه بازوهای مرد رو گرفت،مرد ترسید و با ترس به صاحب مغازه نگاه کرد اما صاحب مغازه اون رو دراغوشش گرفت و گفت میفهمم چی میگی.
منم از اول اینطوری نبودم درکت میکنم این رو که گفت مرد خیالش راحت شد و زد زیر گریه.
تو این لحظه چندتا خانواده وارد مغازه شدن و صاحب مغازه گفت بیا بریم تو دفترم.
رفتن،منم رفتم
اونجا با هم حرف زدن از نارفیقاشون که سرمایشون رو دزدیدن که چند بار از صفر شروع کردن و از نداری هاشون.
سرگذشت جفتشون شبیه به هم بود...
اما به نظر من دو عامل این دوتا رو از هم جدا میکرد که یکی بشه جواهر فروش و یکی هم ....
1-اینکه مرده طلافروش با وجودشکست هایی که تو زندگیش خورده بود اما ناامید نشده بود و بازهم تلاش کرده بود.امید و تلاش
2-همسر اون اقای دزد دچاره یه مریضی بود که هرچی کار میکرد باید خرج مریضی خانمش رو میداد.قدر سلامتیمون رو بدونیم
بعد از کلی حرف و خوش و بش طلا فروش گفت من حلالت کردم 
اون مرد از خوشحالی افتاد به پای طلافروش کلی تشکر کرد و بعد دوباره همدیگه رو بغل کردن
موقع رفتن طلا فروش گفت یه لحظه صبر کن.
رفت و با یه پلاستیک برگشت.
پلاستیک داد به مرد
دره پلاستیک رو که باز کرد شوکه شد و گفت نه من نمیتونم قبول کنم
صاحب مغازه گفت بگیر.تو الان توبه کردی و فعلا  دستت خالیه به خانم وبچه هات فکر کن.
مرد که دیگه بلند بلند گریه میکرد محکم طلافروش بغل کرد و گفت ازت ممنونم 
انشالله به هرچی دست میذاری طلا بشه
امشب بچه هام یه شام سیر میخورن امشب براشون لباس میخرم قربون خنده ی زهراکوچولوم برم
طلا فروشم بغض کرده بود
اما میخندید
منم بغض کرده بودم اما میخندیدم
مرد و رفت و طلا فروش خوشحال تر از همیشه رفت پیش شاگرداش
انگار نه انگار یه تک 3 میلیونی ویه مبلغ 7 میلیونی از دستش رفته
بهم گفت امروز از خودم خوشم اومد
بهش گفتم عمو گل کاشتی




دوستان بوی انسانیت هنوز هم هست.
همه ی انسانها بد نشدیم
خوشحالم که هنوز هم انسان واقعی پیدا میشه.



این پست رو تقدیم میکنم به یه مشوق
به یه مشوق که همیشه با نظراتش دلگرمم میکنه
ازت ممنونم همسایه.





نوع مطلب :
برچسب ها :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
.