تبلیغات
انسانیت برباد رفته - .....
انسانیت برباد رفته
چشمان خیس خداوند ////سنت شکن
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


معرفی:سلام به دوستان.اسم من محمد امین و 20سالمه،ساکن یکی از شهرهای اصفهان و دانشجوی رشته ی حقوق هستم.ادمی کاملا واقع بین(حداقل سعی که میتونم بکنم)رک و مغرور هستم عاشق پاییز و زمستان وشب وباران و برف.با ارزوی موفقیت برای تمام هموطنان
هدف از ایجاد این وب:
این جا مکانی برای مرهم گذاشتن بر زخمهایی که هرروز دراثر زندگی با این مردم رو قلبم مینشینه. جایی که مجبور نیستم زشتی های ادما رو ببینم،جایی که مجبور نیستم همش برای توجیه کردن کارای زشت ادما پیش وجدانم دلیل بسازم،
جایی که مجبور نیستم در لفافه حرف بزنم






مدیر وبلاگ : محمد ....
نویسندگان

شاید من......شاید کس دیگر

شاید حقیقت....شاید هم داستان



به دیوار تکیه دادم و به اطرافم نگاه میکنم.صدا و نوره انفجاری خسته ام کرده

از جمعیت جدا شده ام و کنار پنجره تنها می ایستم،طبق معمول باز میکنم دفترچه ی خاطراتم را با فندکه طلایی که رژا بهم هدیه داده.

اروم میکشم داخل و در مغزم پردازش میکنم تک تک لحظات دردهایم را و دوباره خارج میکنم خاطراتم را.

فکر میکنم و نگاهم را از صورت حاضرینی که به چشمانم قفل شده است ماهرانه میدزدم.

حوصله هیچ کس رو ندارم.نه از این سیگار و نه از این گیلاس امید ارامش دارم.

غرق میشوم در بی خیالی،سرم دوباره درد گرفته و میخندم

در میان هپرووت های ذهنم دو چشم رو احساس میکنم که نگاهش رو زنجیر کرده به چشمانم

نگاه به نگاه میشویم دراون محیط بی نور روشن،.

چه چشمانی،چه بکر،در اون لحظه فقط همین رو فهمیدم که اونشسته بود..

یک هفته با فکر او گذشت.

امشب که دوباره به کنار پنجره امدم گیلاس را رها کردم تا بفهمم کیست که  من را مادرانه نگاه میکند.

پیدایش کردم.اما باز هم رقصه نور نمیگذاشت صورتش را کامل ببینم.

از میدان نگاهش دور شدم اما در نظر داشتمش.

مهمانی که تمام شد و بچه ها به اتاق های بالای سالن رفتند من ماندم همانجای همیشگی،با همان ژست همیشگی

او تنها کنار شومینه به اتش نگاه میکرد.

لامپها روشن بود و من صورتش رو میدیدم

چشمان روشن و موهای بور و صورت بی ارایش

بهترین بهانه برای رفتن پیشش سردی هوا بود

بهانه را محکم در دستانم گرفتم و ارام ارام جلو رفتم و به نگاههش تقدیم کردم.

اه چقدر سرد شده هوا دیگه توی باغ نباید مهمونی بگیریم.

نگاهی به من کرد و گفت چند وقته میای اینجا؟

تعجب کردم: گفتم از 82 تا الان

گفت منم از 84

گفتم تو برای چی میای؟

گفت برای همون که تو میای،ناخوداگاه نگاهم به پاهایش افتاد و به ان ویلچری که روی ان نشسته بود.

گفتم تو نمیتونی برای هدف من بیای.

خندید گفت مگه هدفه تو چیه؟

ساکت شدم.

جفتمون محو سوختن اتش شدیم.

به من گفت اینجا خیلی ها هستن که میخوان با تو باشن،گفتم اره میدونم.اما من دلم سوخته دلی ندارم

خیلی دوست داشت از زندگیم بدونه اما نگفتم،اخلاقمه

اما اون گفت و من تازه فهمیدم چقدر صداش ارامش بخشه.

لابه لای حرفاش گفت اولین بار که اومدم اینجا دیدمت همون کنار ایستاده بودی یه بطری تو دستت

میخوردی و اشک میریختی

از اون روز خیلی تو ذهنم مونده بودی و شاید بیشترین دلیلی که میام اینجا اینه که بیام و شما رو ببینم.

پیشه خودم فکر کردم اینم مثل همشون الان مسته و اخره حرفاش میگه اون اتاق خالیه ها.

اما باز نگاههم به اون ویلچر افتادو به چشمانش که فقط به اتش نگاه میکرد و به نبودن نشونه های مستی.

 

 

 

فعلا دیگه نمیتونم بقیش رو بنویسم

باشه بعد اگر حس و حالش بود

 





نوع مطلب :
برچسب ها :




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
.