تبلیغات
انسانیت برباد رفته - ادامه ی پست
انسانیت برباد رفته
چشمان خیس خداوند ////سنت شکن
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


معرفی:سلام به دوستان.اسم من محمد امین و 20سالمه،ساکن یکی از شهرهای اصفهان و دانشجوی رشته ی حقوق هستم.ادمی کاملا واقع بین(حداقل سعی که میتونم بکنم)رک و مغرور هستم عاشق پاییز و زمستان وشب وباران و برف.با ارزوی موفقیت برای تمام هموطنان
هدف از ایجاد این وب:
این جا مکانی برای مرهم گذاشتن بر زخمهایی که هرروز دراثر زندگی با این مردم رو قلبم مینشینه. جایی که مجبور نیستم زشتی های ادما رو ببینم،جایی که مجبور نیستم همش برای توجیه کردن کارای زشت ادما پیش وجدانم دلیل بسازم،
جایی که مجبور نیستم در لفافه حرف بزنم






مدیر وبلاگ : محمد ....
نویسندگان
نگاههش رو از اتیش گرفت و انداخت داخل چشمای من
گفت من خسته شدم
گفت از ترحم اطرافیانم خسته شدم از دلسوزی های که برام میکنن حالم بهم میخوره از ابراز علاقه هایی که بهم میکنن و هیچکدومشوون صادقانه نیست متنفرم.
منم انسانم منم حس دارم،فکر دارم و .....
من متوجه ی لرزش صداش شدم که که داش رو اعصاب من راه میرفت 
خیلی سعی میکرد بغضش رو نگه داره اما نتونست
نتونست و اشکاش سرازیر شد
حرفش تموم شد ساکت شد و سرش انداخت پایین
من بدجور قاطی کرده بودم اخه اونقدر با هم صمیمی نبودیم که جلوی من گریه کنه،هنوز با هم غریبه بودیم
دستم بردم طرف صورتش و اشکاش رو پاک کردم،یه نگاه بهم کرد و لبخندی تلخ تر از شکلات 96% بهم گفت دل  تو هم سوخت؟
جواب دادم نه من نمیدونم این چه حسیه اسمش چیه و ....
دیدیم ویلچر رو برگردون و ازم دور شد رفت به سمت دره ورودی و من همونطور ایستاده بودم و بهش نگاه میکردم 
بچه ها که اومدن پایین اکثرا حالشون خوب نبود و یادمه نرگس اومد پیشم و گفت محمد قرص hd همراهته؟من یاد حرفش افتادم که بهم گفت تو برای چی میای اینجا؟
اخره شب که رسید خونه سرم درد میکرد خیلی بدجور درد میکرد
چهره و حالات و حرفای و صدای اون همش تو فکرم بود و از روبه روی چشم و گوشم قدم رو میرفتند.
پیش خودم فکر میکردم نکنه واقعا دلم براش سوخت 
نکنه منم مثل بقیه شدم و از سره ترحم خواستم اشکاش پاک کنم
واااااااای چقدر با خودم کلنجار رفتم اون شب 
یک هفته با همین دلمشغولی های فکری گذشت
تا پنجشنبه رسید رفتیم باغ یاشا
کنار شومینه من منتظر،نگران،دستپاچه
انگار نمیشد مهمونی باشد و او نباشد
انگار نمیشد شومینه و اتش باشد و او نباشد
نمیشد من در مهمونی باشم و او نباشد

منتظر بودم و موندم اما نبود
رفتم پیش مریم ازش پرسیدم المیرا کجاست؟
گفت نیومد 

اب سردی بود که تو اون سرما روی من و شومینم ریختن.
هفته ی بعد شد و بازهم اون نیومد دوباره از دوستش پرسیدم اوضاعش رو گفت حالش خوبه اما نخواست که بیاد
 من نگران و مضطرب 
عذاب وجدان داشتم و همش احساس گناه میکردم اما هنوز امید داشتم
تا اینکه هفته ی سوم فرا رسید و اون شب المیرا اومد
رفته بود جای همیشگی روبه روی اتیش
من دیر رسیده بودم اما تا وارد  سالن شدم ویلچرش رو که دیدم دویدم طرفش
از پشت سر بهش گفتم خیلی بیفکری دختر
اینه رسمش؟نمیگی ادم نگران میشه؟دلم هزار راه رفت 
گفت عجیبه که تو این حرفا رو میزنی
گفتم من دلم از سنگه؟گفت اینجا خیلی ها به این قسم میخورن 
گفتم پس مطمئن باش برای هیچکس نمیسوزه
خندید و مکث کرد 
گفت اره راست میگی
نشستم کنارش و دستش رو گرفتم جاخورد
بهش گفتم به نظر من در مورد تو ظلمی نشده
درسته نمیتونی راه بری اما از نظر درک و شعور از خیلی ها حتی خود من بالاتری
گرم صحبت شدیم
از بیماریش گفت که چند ساله پیش به جونش افتاده 
گفت ام اس داره و پیش بهترین دکترا رفته حتی خارج از کشور
گفت قبل از اینکه اینطوری بشه ورزشکار بوده و شنا میکرده 
اون موقع با تمام وجود سختیش رو درک کردم 
میفهمم ورزشکاری که نتونه ورزش کنه یعنی چی.
از شغل پدرش گفت که تاجره فرشه و مادرش که دکتره زنان و زایمان
از خواهر کوچیکش گفت 
یه خصوصیتی داشت و من واقعا خوشم میومد این بود که کاملاااااااا رک بود
مثلا بهم گفت تاج ابروت رو خراب کردی این سری 
اینم گفت که:
بهم گفت تو اولین جایی هستی که دلم پیشش گیر کرده
اما به هیچ وجه توقع ندارم دلم رو نگه داری 
مشتریات زیادن ومن جایی توشون ندارم یه دختر فلج به چه درده دیگران میخوره؟من خودم حوصله ی خودم رو ندارم چه برسه دیگران
نمیدونمچه حسی بود اما واقعا ازش خوشم اومد
بهش گفتم حس من نسبت به تو هرچی که باشه دلسوزی نیست....
گفتم برای من ظاهره ادما مهم نیست چون دسته خودشون نبوده ودروغ هم نگفتم 
از اون شب کاره ما دوتا همین شده بود
هر پنجشنبه شب میرفتیم کنار اتیش و با هم صحبت میکردیم
بچه ها بهم میگفتن محمد تو رو چه به این ...خوریا اخه چی دیدی تو این دختر؟نکنه باز نقشه ای داری
حتی یادمه به المیرا گفته بودن به این پسره اعتماد نکن این هرکاری ازش بر میاد و قابل اعتماد نیست.
اما ما انگار کور و کر شده بودیم
المیرا یه روز زنگ زد به گوشیم و برای ناهار دعوتم کرد خونشون
بهش گفتم اول گوشی رو بده مادرت تا ببینم واقعا در جریانه یا نه
گوشی رو داد و دیدم نه،واقعا در جریانه و با کلی احترام دعوتم کرد
رفتم خونشون توی ملاصدرای اصفهان بود
چه خونه ای
المیرا اومد استقبالم  
مادرش هم واقعا یه پارچه خانم بودن و چقدر هم خوش صحبت
المیرا به مادرش رفته بود از نظر قیافه و از نظر اخلاق به باباش
اقای تاجر ایران نبودن درست یادم نیست کجا اما نبودن
بعد از خوردن ناهار المیرا گفت رانندگی بلدی؟گفتم بلدم اما گواهینامه ندارم 16 سالم بود و المیرا 19سالش
بود
گفت اشکال نداره و سویچ ماشینش رو اورد و گفت بریم 
ویلچرو گذاشتم صندوق و تا نشست  تو ماشین گفت الان 2ساله توی این ماشین ننشسته بودم






روزای خوبی با هم داشتیم و اون از ته دلش میخندید
از ته دلش خوشحال بود و من هم خوشحال بودم.بهم گفت اگه خدا الان بهم بگه پاهات رو بهت میدم اما محمد رو میگیرم قبول نمیکنم.ازم قول گرفته بود دیگه پام تو اون مهمونیا نذارم منم قبول کرده بودم
خیلی احساس خوبی بود 
حس میکردم مفید هستم
تا اینکه یه روز مادرش زنگ زد به گوشیم و گفت المیرا حالش خراب شده
خودم رسوندم بیمارستان
بیماریش به قلبش سرایت کرده بود و قلبش توان پمپاژ نداشت
اخیییییی چقدر ضعیف و بی حال شده بود
دستش رو گرفتم 
این بار اون میخندید و من بغض کرده بودم
اخرین دیدارمون بود
چون باباش برگشته بود من نمیتونستم برم پیشش اما از پشت دره اتاقش یواشکی نگاهش میکردم

3روز بعد  هم پر کشید و یه فرشته ی واقعی شد....






نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 14 آبان 1391




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
.