تبلیغات
انسانیت برباد رفته - خیانت خداوند
انسانیت برباد رفته
چشمان خیس خداوند ////سنت شکن
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


معرفی:سلام به دوستان.اسم من محمد امین و 20سالمه،ساکن یکی از شهرهای اصفهان و دانشجوی رشته ی حقوق هستم.ادمی کاملا واقع بین(حداقل سعی که میتونم بکنم)رک و مغرور هستم عاشق پاییز و زمستان وشب وباران و برف.با ارزوی موفقیت برای تمام هموطنان
هدف از ایجاد این وب:
این جا مکانی برای مرهم گذاشتن بر زخمهایی که هرروز دراثر زندگی با این مردم رو قلبم مینشینه. جایی که مجبور نیستم زشتی های ادما رو ببینم،جایی که مجبور نیستم همش برای توجیه کردن کارای زشت ادما پیش وجدانم دلیل بسازم،
جایی که مجبور نیستم در لفافه حرف بزنم






مدیر وبلاگ : محمد ....
نویسندگان
نگاهه سنگینم را ارام از خاک بلند میکنم،چشمانم را از جمعیتی که دورم حلقه زده میگذرانم،قیافه هایشان اشناست اما من نمیشناسم،نمیخواهم که بشناسم،برایم مهم نیستن،من نمیفهمم هیچ نمیفهمم،تنها چیزی که در ذهن خالی ام دو دو میزند دو کلمه است،خیانت.... خیانت خداوند
همه گریان هستن و من فقط گلویم گرفته،نفسم به زحمت وبادرد بالا می اید،بغض که نه،ان اوایل بغض بود حالا زنجیری میماند که گلویم را قفل و زنجیر کرده است.
روبه رویم را نگاه میکنم،مادرم است که مثل مرغ سر کنده بی تابی میکند،فرشته ای که اتشش زده اند و دارد میسوزد جلوی چشمانم،بی تابی هم اوایلش بود حال دیگر احتزار است.
من مبهوت و گیج به راست نگاه میکنم،پدرم ایستاده،پدرم با کمری شکسته ایستاده،دستش به صورتش است و ارام گریه میکند،دانه های غرورش را ارام و مخفیانه اشک به اشک از چشمانش سر به نیست میکند.شکست اوایلش بود،او دیگر باخته است.
نگاهم را رها میکنم خود به خود به خاک می افتد،به خاک سردی که قرار است جای اغوش من ماوای تو باشد،خاک سرد در مقابل اغوش من،چه کم گذاشته ام که چنین تحقیر شدم؟


لا اله الا الله......

به حق لا اله الا الله.......

اوردنت......

تو امدی.....

من را میبینی اما دیگر برایم لبخند نمیزنی،نه اینکه نخواهی که تو مهربانتر از این حرفایی،خداوند خیانت کرد و باعث نخندیدنت شد.
جلوی همه عکست در دستان دوستت است،نازی،تولد این عکس زمانی بود که تو هنوز ابرو داشتی،رنگ صورتت هنوز زرد نشده بود و من ریاضی ام خوب بود.
جمعیت تو را بر دستانشان حمل میکنند و من میدانم که حتی اگر انها تو را رها کنند تو بازهم همان بالا روی بال فرشتگان خواهی ماند،چه اینکه اصلا زمین جایی برای ابوهت و کرامت تو ندارد.
نگاهم باز به خاک می افتد و من یادم می اید که قرار است تا اندکی دیگر تو به زیر خاک بروی،پایین تر از ما،پایین تر از من.یادم می اید که تو از سوسک  خیلی میترسیدی و حال مجبوری میان ان همه سوسک بخوابی .....
مادرم به زحمت بلند میشود و می اید برای اخرین بار نگاهت کند و خداحافظی کند با جوان رعنایش
دستی بر صورتت میکشد و با کهکشانی غم میگوید،دختر زیبایم راحت شدی؟دیگه درد نمیکشی مادرم؟
جمعیت بلند بلند گریه میکنند و من گیجه گیج نگاه میکنم فقط
سنگ لحد را  میگذارن و من هنوز نمیفهمم.
تو رفتی.......
من هنوز اشکی نریختم و خیره به عکست،بالای قبر نگاه میکنم 
دستی تکانم میدهد،من برنمگردم و  همچنان تو را نگاه میکنم فقط،محکم تر تکانم میدهد جلوی صورتم می اید،چزی میگوید و من بازهم نمیفهمم،میرود من مانده ام و قران خوان
دوباره غرق عکس تو میشوم،و به روزهایی پناه میبرم که در بیمارستان بودی و بادیدن من با ان همه درد لبخند میزدی،همیشه میگفتی داداشی اتاقت مرتب کن تا من برگشتم باهات ریاضی کار بکنم تو اتاق شلوغ نمیشه درس خوند.
(از ریاضی متنفر بودم اما وقتی او میگفت همه اش را کامل میفهمیدم).
،و من میگفتم اجی اتاق من مرتبه به خدا مرتبه اصلا دیگه داخلش نرفتم که مرتب بمونه پس کی می ایی ؟
هر روز که میگذشت و من پیشت می امدم زردتر میشدی و صدایت ضعیف تر میشد،اما همیشه میخندیدی برایم،موهای سرت هرروز کمتر میشد و من خجالت میکشیدم که دلیلش را ازت بپرسم چون میدانستم برایت مهم هستن.
یادت می اید چه شبب هایی برادر 10 ساله ات را خواب میکردی؟یادت هست پناه من اتاق تو بود؟
اما نه تو مقصر هستی و نه من،خدا خیانت کرد و من انتقام میگیرم خواهرم  تو اسوده بخواب.
وارد کالبد خودم میشوم،همانجا ایستاده ام و خورشید با تمام توان قدرت نمایی میکند.
حال سالهاست که تو رفته ای و اتاق من نامرتب است و ریاضی ام هیچ وقت خوب نشد.  





نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 20 فروردین 1392




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
.