تبلیغات
انسانیت برباد رفته - تلخ نوشته
انسانیت برباد رفته
چشمان خیس خداوند ////سنت شکن
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


معرفی:سلام به دوستان.اسم من محمد امین و 20سالمه،ساکن یکی از شهرهای اصفهان و دانشجوی رشته ی حقوق هستم.ادمی کاملا واقع بین(حداقل سعی که میتونم بکنم)رک و مغرور هستم عاشق پاییز و زمستان وشب وباران و برف.با ارزوی موفقیت برای تمام هموطنان
هدف از ایجاد این وب:
این جا مکانی برای مرهم گذاشتن بر زخمهایی که هرروز دراثر زندگی با این مردم رو قلبم مینشینه. جایی که مجبور نیستم زشتی های ادما رو ببینم،جایی که مجبور نیستم همش برای توجیه کردن کارای زشت ادما پیش وجدانم دلیل بسازم،
جایی که مجبور نیستم در لفافه حرف بزنم






مدیر وبلاگ : محمد ....
نویسندگان
پرده ی اتاقمومیکشم تااتاق کاملاتاریک بشه
شایدمثل نوشته ی من...
امانه ازکنار پنجره انگار داره یه نوری میاد صاف میزنه توچشمام
چندلحظه چشمامومیبندم...
همه جاتاریکی مطلق میشه...تاریک...سیاه

یادم میاد چندروزپیش یکی ازدوستام داشت میگفت توی خیابون یه پیرزن روبا یه ساک دیده وبهش گفته مادرجان  اینموقع شمااینجاچیکارمیکنی؟
گفت پسرم منوازصبح گذاشته اینجا توروخدابروبگو بیاددنبالم قراره بیامنو ببره حموم.
همین لحظه بودباچشمای بسته داشتم گریه میکردم...
دلم برای مادربزرگم تنگ شد
مادربزرگی که ازوقتی چشماموبازکردم وبه این دنیااومدم کنارم بودتاوقتی 16سالم بودوازپیشمون رفت برای همیشه...
چقدرتوی این فصل که میشه دلم هواشومیکنه
دلم میخواست بازم پیشم بود مثل همیشه نازم میکرد مثل همیشه موهامواون برام شونه میکرد ومیبافت بعدمثل اونموقع ها میگفت ماشالاهردفعه داره بلندترازقبل میشه
دیگه دستم دردمیگیره وقتی موهاتوشونه میکنم ومیبافم...
همیشه نزدیک اومدنت که میشه میشنم ساعتونگاه میکنم ببینم کی دخترم ازمدرسه برمیگرده؟
موقع امتحاناباتسبیح مینشست بالاسرم میگفت من برات صلوات میفرستم تاتودرساتوبخونی.
هنوزتسبیحش توی دستمه نذاشتم کسی ازم بگیرتش
کسی که وقتی فوت کرد همه به من بیشترتسلیت میگفتن تا به بابام وعمووعمه هام
آخه من پرستارش بودم اینو خودش بهم میگفت تک تک قرصاشوخودم میذاشتم دهنش
کاش اون روزآخرنمیرفتم مدرسه وپیشت بودم مثل همیشه که بهم میگفتی هرکی منوتنهابذاره مطمئنم زهرامنو تنهانمیذاره.
کاش میومدمو وفاداریم وبرات تموم میکردم...
روزآخرهمه پیشت بودن بجزمن همه بهم گفتن زهرا مادرجونت همش توروصدامیکرد
تک تک این حرفهاشون مثل خنجرمیزد توقلبم

تواین لحظه یاداون پیرزن افتادم...یعنی اونم نوه داشت؟
اگه داشت چراگذاشت مادربزرگشوتوخیابون تنهابذارن وبرن؟
حتمانداشته مگه میشه آدم عزیزاشو،بزرگترشو توی خیابون توی این هوای سرد تهران رهاکنه وبره؟
چرا؟
آدمهابه کجامیرسن که اینطوری زرق وبرق دنیا چشماشونوکور میکنه که مادرشونو مادربزرگشونو توی این شهر تک وتنهاوبی کس رهامیکنن؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
.