تبلیغات
انسانیت برباد رفته - به این میگن عدالت
انسانیت برباد رفته
چشمان خیس خداوند ////سنت شکن
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


معرفی:سلام به دوستان.اسم من محمد امین و 20سالمه،ساکن یکی از شهرهای اصفهان و دانشجوی رشته ی حقوق هستم.ادمی کاملا واقع بین(حداقل سعی که میتونم بکنم)رک و مغرور هستم عاشق پاییز و زمستان وشب وباران و برف.با ارزوی موفقیت برای تمام هموطنان
هدف از ایجاد این وب:
این جا مکانی برای مرهم گذاشتن بر زخمهایی که هرروز دراثر زندگی با این مردم رو قلبم مینشینه. جایی که مجبور نیستم زشتی های ادما رو ببینم،جایی که مجبور نیستم همش برای توجیه کردن کارای زشت ادما پیش وجدانم دلیل بسازم،
جایی که مجبور نیستم در لفافه حرف بزنم






مدیر وبلاگ : محمد ....
نویسندگان
سلام
انقدر بدم میاد از این ادمایی که تا یه ادم محتاجشون میشه کلاس میذارن یا محل نمیدن.
امروز رفته بودم تو یه اداره،همه تو صف ایستاده بودن بعد یه خانم خیلی سانتان مانتان اومد و بدون توجه به صف رفت پیش مسئول اونجا،همه اعتراض کردن که خانم ما اینجا چغندر که نیستیم صفه ها؛خانم برگشت یه نگاه غضب الود کرد و گفت من کارم چیز دیگست.مسئول بادجه اومد درستش کنه بدترش کرد و گفت خانم قبلا نوبت گرفتند.بعد دیدیم این دوتا انگار اینجا رو با کافی شاپ اشتباه گرفتند این عشوه میاد اون لاو میترکون،واقعا نشد تحمل کنی رفتم پیش رئیس اداره میگم بابا بیا تااینا اسم بچشون انتخاب نکردن جمعشون کن گفت غلط کرده کی کجا کدوم مسئول،خوشحال شدم گفتم اهان به این میگن رئیس،بردمش اونجا،هنوز دارن حرف میزنن و مردم هم شاکی اما جرئت حرف زدن نداشتند دیدم این دوتا که دارن حرف میزنن از بالا سرشون قلب میرفت بالا همینطور
بعد رئیس اومد جلو منم سینه رو مثل مرد دادم جلو گفتم جناب همینه
بعد رئیسه تا زن رو دید گفت به به سلام خانم....
شما چرا اینجا وایستادی؟بفرما بریم دفتر من کار شمارو خودم شخصا انجام میدم
بعد با دستش زد به شیکم من گفت اقا برو وایسا توصف نوبت رعایت کن.
من خشکم زده بود فقط احساس کردم سینم مثل مارمولک چسبید به کمرم
بعد مسئول باجه به من گفت بیا همین میخواستی؟من اگه کار تو یکی رو انجام دادم.
همه مردمم داشتن با نگاهاشون بهم میگفتن طفلک چه بد ضایع شد
خلاصه بعد از 4ساعت الافی و یه تحقیر شخصیت حسابی و نشان دادن میزان عدالت و تعهدات کاری ادارات مجبور شدم برم هفته ی اینده باز بیام الاف شم
نتیجه ی اخلاقی:من با این همه دب دبه و کب کبه اندازه یه خانم.... نمی ارزم.



بعد که داشتم میرفتم اومدم بیرون دیدم اون خانمه هم اومد اما کار اون حل شده کلیم بش خوش گذشته من فقط امتیاز منفی گرفتم.
همینطور که کنار خیابون ایستاده بودیم جلوی پای اون دوتا دوتا ماشین وایمیستاد من بدبخت کسی انگار اصلا نمیدید
اون با یه مزدا 3 رفت منم با یه موتور که رانندش یه پیرمرده 80ساله بود.
نتیجه ی فرهنگی:همون نتیجه ی قبلی یکم محکمتر
پیشنهاد:اداراتی ساخته بشه که همه دختر باشن تا ما هم محترم بشیم و تعداد تاکسی هایی که رانندشون 80 سال به بالاست زیادتر بشن






نوشته شده توسط خودم 



نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 18 آبان 1390




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
.