انسانیت برباد رفته
چشمان خیس خداوند ////سنت شکن
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


معرفی:سلام به دوستان.اسم من محمد امین و 18سالمه،ساکن یکی از شهرهای اصفهان و دانشجوی رشته ی حقوق هستم.ادمی کاملا واقع بین(حداقل سعی که میتونم بکنم)رک و مغرور هستم عاشق پاییز و زمستان وشب وباران و برف.با ارزوی موفقیت برای تمام هموطنان
هدف از ایجاد این وب:
این جا مکانی برای مرهم گذاشتن بر زخمهایی که هرروز دراثر زندگی با این مردم رو قلبم مینشینه. جایی که مجبور نیستم زشتی های ادما رو ببینم،جایی که مجبور نیستم همش برای توجیه کردن کارای زشت ادما پیش وجدانم دلیل بسازم،
جایی که مجبور نیستم در لفافه حرف بزنم





معرفی yas_92:سلام دوستان

من یاس 92 دانشجوی رشته ی پزشكی نویسنده ی جدید این وبلاگ هستم.

امیدوارم بتونم با كمك دوستم در ارائه ی هر چه بهتر این وب كمك كنم!برای همه ی شما آرزوی موفقیت میكنم...

مدیر وبلاگ : محمد ....
چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر ». رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه ». رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم». گفتند:« باید متاهل باشی تا به توکار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!




نوع مطلب :
برچسب ها :
          
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391

یازدهم فروردین تو یه شب کاملا بارونی خیلی خوشحال بودیم؛چون شب تولد خواهرم بود.پیش خودم میگفتم من چقد خوشبختم!زندگی کردن واقعا خیلی خوبه.خلاصه تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون و یخورده حال و هوا عوض کنیم.

بارون خیلی قشنگی بود؛من بودم و دوتا خواهرم وشوهرخواهرم. یهو نفهمیدم چی شد؟ یه موتوری لیز خورد جلومون  ما خواستیم به اون نخوریم محکم خوردیم به تیر برق!!! البته من هیچکدومو یادم نمیاد همشو برام تعریف کردن.وقتی چشم باز کردم دیدم رو تخت بیمارستان افتادم!اصلا نمیدونستم چرا اینجام؟!؟ فقط خواهرمو دیدم که با صورت زخمی وسر شکسته روبه روم وایساده.همش بهش میگفتم چرا من اینجام؟؟چی شد که اینجوری شد؟؟؟چطور اون همه خوشی یهو به بیمارستان کشیده شد؟؟همیشه فقط در حد شعار میدونستم که آدم از یه دقیقه بعد خودش هم خبر نداره ولی اون شب قلبا بهش پی بردم.

هر کس ماشینو میبینه اشک تو چشماش جمع و میگه فقط معجزه ی خداست که شما زنده این!

1نفر اومده بود که ماشینو بررسی کنه گفت من تا با چشمای خودم نفر جلویی(خواهرم)رو نبینم باور نمیکنم که زندست!من میگم خدا خواهرم رو یه باردیگه تو شب تولدش به دنیا آورد...  اینو که میگم یاد چند آیه از سوره مبارکه واقعه میافتم که مو رو تن آدمو راست میکنه:

به نام خدا؛چگونه خواهد بودهنگامیکه جانشان به گلو رسد و شما وقت مرگ بر بالین آن مرده حاضرید و می نگرید.ما به او از شما نزدیکتریم اما شما معرفت وبصیرت ندارید!اگر کار به دست شما و طبیعت است وشما را آفریننده ای نیست؛پس روح را دوباره به بدن مرده بازگردانید اگر راست میگویید!!!

خدایا فقط خودت و عظمت وبزرگی خودت...

ناگفته نمونه اون شب حین تصادف ما یه نفر ماشینشو تو اون بارون به شوهر خواهرم داده تا مارو هر چه سریعتر به بیمارستان برسونه چون معلوم نبود تا اورژانس بیاد چه بلایی سر ما اومده. پس هنوز هستند آدمهایی که انسانیت توی وجودشون بیدار باشه. توی سرما  زیر بارون  ساعت 12شب  با یه ماشین داغون تا صبح!

با ضربه ای که به سر من وارد شده بود مشکوک به ضربه مغزی بودم.توی بیمارستان وقتی بهوش اومدم هیچی یادم نبود .اینقد اراجیف میگفتم که همه ترسیده بودن و میگفتن آخی که دخترو گنا شد!(به شیرازی یعنی دختره دیوونه شد)ساق پای چپم شده مزرعه بادمجون؛دندونام رفته تو لبم به سختی میتونم حتی آب بخورم؛دست و دماغمم سرویس شده!ولی خدارو شکر که زنده ام و میتونم نفس بکشم.

بازم میگم بیشترین چیزی که منو تحت تاثیر قرار داد اینه که هیچکس نمیدونه 1لحظه بعد چه اتفاقی قراره واسش بیفته  پس هیچوقت به خودمون و زندگی خودمون مغرور نشیم!

تجربه آموزگاری ست بی رحم؛ابتدا امتحان میگیرد و سپس درس میدهد...

خدایا فقط خودت به همه کس و همه چیز احاطه داری  میدونم اون بنده رو هم خودت سر راه ما قرار دادی .هرچقد ازت تشکر کنم بازم کمه. فقط میتونم بگم:

خیلی دوست دارم ؛خیلی...





نوع مطلب :
برچسب ها :
          
سه شنبه 15 فروردین 1391

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟

- نه .

- مطمئنی ؟


- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم !
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره...
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای
سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!







نوع مطلب :
برچسب ها :
          
یکشنبه 9 بهمن 1390





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
.

ابزار وبلاگ